Chapter 10

2.4K 395 35
                                        

هری_دراکو زود باش! بدنم نوچ شده، منم باید دوش بگیرممم!!!

چند بار به در حموم کوبید که دراکو روش کم بشه و بیاد بیرون، ولی دراکو اصلا حاضر نبود دوش آب گرم رو ول کنه و بیرون بیاد

هری_هوف دراکو! خودت منو با برف خیس میکنی و خودتم از حموم بیرون نمیای؟

هری فکر خبیثانه‌ای به سرش زد و با نیشخند به در نگاه کرد

هری_خب دراکو! اگه تا ۳۰ ثانیه‌ی دیگه نیای بیرون در رو میشکونم و میام تو!

هری میدونست که میتونه با Alohomora در رو باز کنه و بره تو ولی میخواست دراکو رو ترقیب کنه که بیرون بیاد

هری_۱۰ ثانیه گذشت مافوی!

چند قدم راه رفت و بازم منتظر موند

*اوکی دراکو چاره‌ای برام نزاشتی! مجبورم اینکارو بکنم*

قدم زنان توی ذهنش گفت

هری_۲۰ ثانیه! تا ۳ میشمرم و میای بیرون وگرنه در رو میشکونم!

یکم از در فاصله گرفت و به دست و پاش تکونی داد

هری_ ۱ ...

نفسشو بیرون داد و به در نگاه کرد

هری_ ۲ ...

چشماشو بست و مشتاشو سفت کرد

هری_ ۳!

و به سمت در دویید و همون موقع دراکو که پشت در قایم شده بود در رو باز کرد، هری پاش کف حموم لیز خورد و با شونه‌ی چپش افتاد زمین

دراکو که از قبل نقشه‌ی این لحظه رو چیده بود به هری نگاه کرد و زد زیر خنده

دراکو_پاتر تو واقعا ساده و احمقی

هری که از درد داشت به خودش میپیچید به دراکو نگاه کرد

هری_ازت متنفرم دراکو!

دراکو چند قدم با خنده به سمتش برداشت و دستاشو گذاشت رو زانوهاش و دولا شد

دراکو_اوه پاتر! یه چیز جدید بگو که نمیدونم!

هری که حسابی حرصش در اومده بود یه زیر پایی برای دراکو انداخت و دراکو هم افتاد روی زمین، دراکو هم از درد استخون مچش به خودش پیچید و هری خندید

هری_اینم چیزی که نمیدونستی مالفوی

عینکش رو روی صورتش صاف کرد و همونجوری که روی زمین دراز کشیده بود سمت دراکو رفت و توی چشماش نگاه کرد

هری_این آخرین باری بود که میبخشیدمت مالفوی!

دراکو_الان بخشیدی و این بلا رو سرم آوردی؟

گفت و با تعجب نگاش کرد

هری_میشه گفت

شونه‌ای بالا انداخت و خندید، دراکو هم پوزخندی زد و آروم دستشو روی صورت هری گذاشت و هولش داد

First Time Again (Drarry)Where stories live. Discover now