Chapter 2

3.2K 456 134
                                        

از طرف لوسیوس برای دراکو نامه‌ای اومده بود و بهش گفته بود که برای انجام کاری که ولدمورت بهش سپرده باید یه مدتی صبر کنه، این خبر آرامشِ ذهنیِ کافی رو به دراکو میداد که بتونه فعلا تمرکزش رو روی درس و تفریحاتش بزاره و همین کافی بود که بتونه هری پاتر رو مثل همیشه تحقیر کنه، دراکو از هرچیزی میگذشت از اذیت کردن هری نمیتونست بگذره، وقتی از سرسرای بزرگ خارج میشدن مالفوی بهترین موقعیت رو برای آزار دادن هری پیدا کرد

دراکو_شنیدم که پاتر با یه دختر توی ریونکلا قرار میزاره! درست میگم پاتر؟

هری برگشت و با اخم به دراکو نگاه کرد، اون خوب متوجه شده بود منظور دراکو چیه و اون شب توی قطار رو یادش اومد که وقتی عینکش دست رون بود و داشتن بحث میکردن دقیقا رو به روی کوپه‌ی مالفوی بودن

دراکو_این سکوتت نشون میده درست شنیدم نه؟ اوه خدای من، اسم اون دختر چی بود؟ اممم ...

دراکو قیافه‌ای به خودش گرفت که انگار سخت مشغول فکر کردنه ولی خودش خیلی خوب میدونست چی تو فکرش میگذره، با نیشخندی به پاتر نگاه کرد و لب پایینشو با زبونش خیس کرد

دراکو_درسته درسته، چو ...

هری با عصبانیت به سمتش رفت

هری_حواست باشه درباره‌ی اون چطوری حرف میزنی!

هرماینی و رون سعی کردن جلوشو بگیرن ولی دراکو قصدش این بود که هری رو بیشتر از همیشه به هم ریخته بکنه و صداشو در بیاره

دراکو_پس کله هویجی درست میگفت!

این حرفو با اشاره‌ی سرش به رون گفت و باعث شد اخم بزرگی روی صورت رون بشینه

دراکو_تو واقعا عاشق اون دختره‌ی خنگِ احمق ش .‌‌..

حرف مالفوی با مشتی که هری توی صورتش خوابوند نصفه موند، مالفوی چند قدم عقب رفت و از درد به خودش پیچید و رون و هرماینی هری رو سریعاً از مالفوی دور کردن

هری_یاد بگیر درباره‌ی آدمای اطراف من درست صحبت کنی!!!

دراکو که از درد پلکاشو به هم می‌فشرد با دستش بینیشو گرفته بود و زیر لب ناله میکرد، هری هم اون طرف با خشم به دراکو نگاه میکرد و نفس نفس میزد ولی این جو متشنج خیلی طولانی نبود چون با شنیدن صدای مک گناگال همشون سرجاشون میخکوب شدن

مک گناگال_آقای پاتر، آقای مالفوی، امیدوارم برای این درگیری توضیح خوبی برای پروفسور دامبلدور داشته باشید

هری و دراکو نگاه عصبی‌ای به هم کردن و نفسشونو محکم بیرون دادن

*******************

اون دوتا بدون اینکه با هم حرفی بزنن توی دفتر دامبلدور منتظر بودن و حتی به هم نگاه هم نمیکردن، ولی دراکو آدمی نبود که سکوت کنه و از فرصت برای اذیت کردن هری پاتر استفاده نکنه! پس با اخم برگشت رو به هری و دست به سینه نگاهش کرد

First Time Again (Drarry)حيث تعيش القصص. اكتشف الآن