Chapter 11

2.4K 404 126
                                        

چند ساعتی بود که درگیر تزئین حیاط بودن و جفتشون خسته برگشتن توی اتاق که حاضر بشن

هری_خب؟ چه کنیم؟

به دراکو نگاه کرد و منتظر موند

دراکو_چیو چکار کنیم؟

دراکو گیج و خسته هری رو نگاه کرد

هری_گریم! لباس! پیشنهادی داری؟

دراکو که خیلی خسته بود فقط چشماشو بست و ناله کنان خودشو روی تخت انداخت

دراکو_اینقدر خستم که اصلا دلم نمیخواد حتی فکر کنم بهش!

هری ریز خندید و رفت بالا سرش

هری_زودباش دراکو این فقط یه گریم و لباسه!

دراکو ناله کرد و دمر شد، هری خندش بیشتر شد و دستاشو روی شونه‌هاش گذاشت

هری_زودباش مالفوی تنبل نباش

یکم تکونش داد

دراکو_فقط یکم بخوابم! لطفا!

برگشت و مظلومانه هری رو نگاه کرد

هری_اونجوری نگام نکن! بچه‌ها تا یکی دو ساعت دیگه میرسن!

دراکو مظلومانه تر نگاش کرد

دراکو_فقط نیم ساعت! بعدش قول میرم هر لباسی که بگی بپوشم!

هری تو ذهنش نیشخندی زد و دراکو رو نگاه کرد

هری_هر لباسی؟

دراکو سرشو به نشونه‌ی مثبت تکون داد

هری_باشه! پس خوب بخوابی! نیم ساعت دیگه بیدارت میکنم!

دراکو با اینکه فهمید گور خودشو کنده ولی اینقدر خسته بود که ترجیح داد فعلا بخوابه

*******************

دراکو_داری باهام شوخی میکنی؟

هری سرشو به چپ و راست تکون داد

هری_نوچ!

دراکو_پاتر نه!!!!

هری که به لباس صورتی توی تن دراکو نگاه کرد و شونه‌هاشو گرفت

هری_توی این لباس خیلی خوشگل و زیبا شدی دراکو دلورس آمبریج مالفوی!

هری خندید و دراکو دستاشو پس زد

دراکو_من اینو جلوی بچه‌ها نمیپوشم! نمیخوام مضحکه‌ی عام و خاص بشم!

رون_بلادی هل! یه لحظه فکر کردم آمبریج اینجاست! میخواستم همین مسیری که اومدم برگردم، البته ... آمبریج یکم کوتاه تر بود میدونی ...

First Time Again (Drarry)Where stories live. Discover now