همه کنار شومینه نشسته بودن و لیوان های شکلات داغشون رو دستشون گرفته بودن. همون کاری که همه شبای کریسمس یا نزدیکای سال نو انجام میدن. خونه به خاطر برف سنگینی که روز قبل اومده بود یکم سرد شده بود و به خاطر همین همه کنار هم نشسته بودن و پتویی روی خودشون انداخته بودن.
از سمت راست شومینه به ترتیب پنسی، دراکو، هری، جینی، هرماینی، رون و گویل نشسته بودن. بلیز هم به خاطر حمل کردن اون درخت کریسمس سنگین حسابی خسته شده بود و خوابیده بود.
پنسی_گایز ...
همه سمت پنسی برگشتن و نگاهش کردن.
پنسی_این حرف ممکنه ... هممونو شوکه کنه ... و بعضاً خود منو ... توی خطر بندازه ... ولی ...
دراکو به پنسی که سرشو از روی شونش برداشت نگاه کرد.
پنسی_من دیگه نمیخوام مرگخوار باشم ...
همه با شوک به پنسی نگاه کردن، دراکو هم یکم جا به جا شد تا بتونه صورت پنسی رو ببینه.
دراکو_چیشده که اینو میگی؟
پنسی سرشو پایین انداخت و با انگشتاش بازی کرد.
پنسی_من فقط ... میدونی ... خسته شدم از اینکه تنها باشم ... و ...
نفسشو بیرون داد.
پنسی_جشن هالوین و این چند روزی که اینجا بودیم ... واقعا بهم نشون داد که ... نشون داد دوستی و محبت ...
با لبخند به بچهها نگاه کرد.
پنسی_چقدر میتونه قشنگ باشه ... و من ... و من میخوام از دشمنی کردن دست بردارم!
دراکو با اخم لبخندی زد.
دراکو_پس به جمعمون خوش اومدی!
همه با لبخند پنسی رو نگاه کردن، هری هم نیم نگاهی به پنسی انداخت و با لبخند بزرگتری دراکو رو نگاه کرد. ساعت ۱۲ شد و همه با لبخند همدیگه رو بغل کردن.
هری_سال نو مبارک بچهها!
همه رفتن کادوهاشونو آوردن و دوباره توی همون نیم دایرهی جلوی شومینه نشستن. یکی یکی کادوهاشونو به هم دادن و تشکر کردن. دراکو بعد از دادن کادوی هری سرشو نزدیک گوشش برد و لبخند زد.
دراکو_باور نمیکنی خریدنش بدون اینکه ببینیش چقدر سخت بود!
هری تک خندهای کرد و بازش کرد.
هری_ممنون لاو ...
زیر لب گفت و نگاه ریزی به دراکو کرد.
رون_خب گایز ... الان که سال جدیده! بیاین هممون یه اعتراف بکنیم!
همه با لبخند و گیجی به رون نگاه کردن.
رون_یه چیزی که شاید قبلا هیچوقت حاضر به انجام دادنش نمیشدین ولی امسال انجامش دادین!
YOU ARE READING
First Time Again (Drarry)
Fanfiction[COMPLETED] حتی اگه از هم دیگه دور هم باشیم بازم قلب من برای تو میتپه و اینو میدونم که تیکهای از وجود تو هم دقیقا همینو میخواد. (فصل دوم: Some Guy)
