Chapter 6

2.5K 467 41
                                        

اول میخواستم ادامه‌ی همون چپتر قبلی بنویسم این پارت رو ولی چون میخواستم تو کف بمونید (مرض دارم) کردمش دوتا چپتر :)

*******************

هری نفسشو بیرون داد و به پسر مو بلوند رو به روش نگاه کرد، خوب میدونست دراکو از خر شیطون پایین نمیاد پس دستی به صورتش کشید و شروع کرد به حرف زدن

هری_بعد از اینکه ولدمورت سدریک رو جلوی چشمام کشت و بعد از اون بلاتریکس، سیریوس رو ...

به خاطر اضطراب زیادش با انگشتاش بازی میکرد و سعی میکرد تا حد امکان توی چشمای دراکو نگاه نکنه

هری_صرف نظر از شرایط خودم! نگران دوستامم، هرماینی، رون، فرد، جورج و ... بیشتر از همه نگران هاگوارتزم! هاگوارتز خونه‌ی منه، هاگوارتز تنها یادگاری‌ایه که از مادر و پدرم برام مونده ...

نفس عمیقی کشید و از اون پنجره‌ی توی اتاق بیرونو نگاه کرد

هری_من مثل پسرای دیگه وقتی کوچیک بودم با بابام مسابقه نزاشتم، با مامانم درد دل نکردم، بابام روز اول مدرسه نیومد ایستگاه قطار که منو بدرقه کنه، یا مامانم توی مغازه‌ی اولیوندر برای خرید چوب دستیم نبود که ذوق کنه، یا جفتشون منتظر بمونن که اندازمو برای ردا بگیرم که سفارش بدم ...

با انگشتش گوشه چشمشو پاک کرد که مالفوی متوجه شد داره گریه میکنه

هری_تنها چیزی که توی چند سال اخیر باعث شده بود سر پا بمونم و قوی! دوستام بودن و هاگوارتز ...

دراکو_پس خاله‌ت چی؟

هری پوزخندی زد

هری_از همون لحظه‌ای که مک گناگال و دامبلدور منو بردن اونجا و اون میدونست من مثل مامانم جادوگرم، پتونیا و ورنون منو خیلی اذیتم کردن، از اونا بدتر پسرشون دادلی بود! اون خپلِ زورگو که از طعمِ سختی زندگی هیچی نچشیده بود، هرچی میخواست بلافاصله در اختیارش میزاشتن!

دراکو_اوه پس تو اوضاعت از من بدتره

دراکو دستاشو به حالت تسلیم بالا آورد و خندید، هری هم ریز خندید

هری_داستان تو چیه مالفوی؟

هری که حالا خودشو جمع کرده بود آرنجش رو روی میز و دستشو زیر چونش گذاشته بود، با لبخندی منتظر توضیحات دراکو بود

دراکو_خب ... عام ...

هری هنوزم با یه لبخند منتظر نگاش میکرد، ظرفای غذا که غیب شدن هری یه تکون خورد ولی بازم همونجوری موند و منتظر دراکو رو نگاه کرد

First Time Again (Drarry)Where stories live. Discover now