هری غلتی به سمت چپ بدنش زد و وقتی دوباره به پشت دراز کشید به سقف پارچهای و خاکستری رنگ بالای سرش نگاه کرد. هفتههای آخرِ سالِ ششم و این چند ماهی که با هرماینی و رون دنبال هورکراکس ها میگشتن براش مثل گذشتن سالها، طولانی و عذاب آور شده بود، مخصوصا اینکه تنها دلیل لبخند روی لباش هم دیگه پیشش نبود و هیچ ارتباطی با هم نداشتن.
روی تخت نشست و پاهاش رو از تخت آویزون کرد، آرنجاشو روی زانوهاش گذاشت و سرشو بین دستاش نگه داشت. فکر کردن به اینکه دیگه دلیلی برای اینکه بخواد بجنگه نداشت، فقط اونو نا امید تر میکرد.
نبودن دراکو میتونست دلیل محکمی به هری بده که خیلی راحت جا بزنه و دیگه تلاشی برای نجاتِ هاگوارتز نکنه، ولی چیزی که باعث میشد سر پا بمونه دوستاش و استادای اونجا بودن. اون مدرسه تمام خاطرات خوبِ قبل و بعد از مرگ پدر و مادرش رو در بر داشت. اینکه دامبلدور مدیر اون مدرسه بود دلیلی به هری میداد که برای مدرسه بجنگه.
هری گیر کرده بود بین جنگی که بین احساسات خودش و احساسات بقیه به راه افتاده بود. هری باید خودش رو انتخاب میکرد و بیخیال همهی اینا میشد؟ یا باید دوباره سراغ هورکراکس ها میرفت و باقیشونو نابود میکرد؟ باید بیخیال همه چیز و همه کس میشد یا میموند و به خاطر کسایی که از دست رفتن و کسایی که موندن میجنگید؟
*داستان از دید دراکو*
نارسیسا_دراکو با غذات بازی نکن!
دراکو با شنیدن صدای مادرش به خودش اومد و متوجه شد از وقتی سر میز نشسته نه تنها هیچی از حرفای خانوادش نفهمیده و از غذاش حتی یه قاشق هم نخورده، بلکه غرق توی افکاری شده که حتی نمیدونه از کجا شروع شده بودن.
لوسیوس_نمیخوای از فکر اون پسرهی مضحک و احمق بیای بیرون؟
فشار انگشتای دراکو دور قاشقش بیشتر شد و دراکو سعی کرد با یه نفس عمیق کشیدن جلوی حملهی احتمالیش به پدرش رو بگیره.
لوسیوس_همینکه نزاشتم لرد تاریکی چیزی از رابطت با اون پسره بفهمه بای-
دراکو بعد از چرخوندن چشماش توی کاسه، قاشق رو توی بشقاب ولی کرد و پارچهی روی پاش رو برداشت و روی میز کنار بشقابش پرت کرد.
دراکو_نوش جونتون ... من میل ندارم ...
از پشت میز بلند شد و مسیرش رو سمت اتاقش کج کرد تا قبل از اینکه حرف پدرش اونو سرجاش نگه داره.
لوسیوس_میدونی که لرد تاریکی به زودی قراره اون پسرهی چهار چشمی رو بکشه! پس به نظرم بهتره هر حسی درونت نسبت به اون پسر داری رو از بین ببری!
دراکو سرعت جریان خونِش رو که به صورتش هجوم میبرد حس کرد و دستاشو مشت کرد. نفسای بی صدا و کوتاه و سنگین میکشید و به تمام آدمای اون اتاق لعنت میفرستاد. اخم روی صورتش رو از هم باز کرد و قبل از اینکه دوباره سمت اتاقش قدم برداره سرش رو بالا گرفت که پدرش خوب صداشو بشنوه،ولی حتی ذرهای به خودش زحمت نداد برگرده و توی چشمای اون مرد نگاه کنه.
CITEȘTI
First Time Again (Drarry)
Fanfiction[COMPLETED] حتی اگه از هم دیگه دور هم باشیم بازم قلب من برای تو میتپه و اینو میدونم که تیکهای از وجود تو هم دقیقا همینو میخواد. (فصل دوم: Some Guy)
