اینکه چطور اون دو نفر اینقدر با نیاز همدیگه رو میبوسیدن برای جفتشون جای سوال داشت، اینکه چطور اینقدر زود از دشمنای واقعی به اینجا رسیده بودن جفتشون رو گیج تر از چیزی میکرد که همیشه بودن، اینکه چجوری هری یقهی دراکو رو سفت گرفته بود و دراکو چجوری صورت هری رو قاب کرده بود ذهن جفتشونو غرق در سوالات میکرد
اونا داشتن همو میبوسیدن و انگار که قرن ها بود منتظر همچین لحظهای بودن، فشار بدن و صورت هاشون به هم باعث میشد همونطوری که روی زمین نشستن تکون های ریز بخورن و این کار رو یکم براشون مشکل میکرد، هری یکی از دستاشو دور گردن دراکو قفل کرد و اون یکی دستش رو از بالای شونهی دراکو پشت کتفاش برد که بتونه محکم تر خودشو نگه داره، دراکو هم یکی از دستاشو دور پهلوهای هری قفل کرد و اون یکی رو توی موهای هری برد
چند دقیقهی کوتاهی همونطوری گذشت، حس نیازی که به هم داشتن در برابر حس درونیشون که بهشون میگفت این اشتباهه قدرت بیشتری داشت و بیشتر مقاومت میکرد، هردوی اون ها اینو میخواستن و این خواستن باعث شده بود به بقیهی حس های درونشون بی توجه باشن، اونا فقط اجازه دادن لب هاشون براشون تصمیم بگیرن و تقریبا بقیهی اعضای بدنشون بی حرکت مونده بودن
ولی این بوسهی افسانهای زیاد طول نکشید چون دراکو که تازه دوهزاریش افتاده بود جریان چیه از هری فاصله گرفت و توی چشماش زل زد
دراکو_پاتر ...
جفتشون نفس نفس میزدن و فقط توی سکوت به هم نگاه کردن، دراکو نمیتونست تقصیر ها رو گردن هری بندازه، حداقل اینبار نه! چون خودشم نمیدونست که چه اتفاقی داره میفته
هری_مالفوی ... من ... عام ...
دستاشون رو از دور هم باز کردن و هری از روی دراکو بلند شد، دراکو هم بلند شد وایساد، نیم نگاهی به هم انداختن بعد نگاهشون رو از هم گرفتن، هری دستشو پشت گردنش کشید و نمیدونست چی باید بگه، دراکو هم با اخم سرشو پایین انداخته بود و یقهی لباسش رو درست میکرد
هری/دراکو_میتونیم که ...
همزمان با همدیگه گفتن و با همدیگه ساکت شدن، بینشون نگاه هایی رد و بدل میشد و تو سکوت همدیگه رو نگاه میکردن
دراکو_عام ... این میتونه ... همینجا دفن بشه!
دراکو گفت و با اخم ریزی هری رو نگاه کرد
هری_آره منم ... داشتم به همین فکر میکردم ... نیازی نیست کسی ... بفهمه ... میدونی ...
هری صداش رفته رفته آروم تر شد، زیر لب به عالم و آدم فحش میداد و دستشو توی موهاش میکشید، هری نگاهی به سر و وضع خودش انداخت و از توی کمد لباسایی در آورد و سمت حموم رفت
هری_یه دوش میگیرم و میام
دراکو_آره ... باشه ... حتما ...
هری با عجله داخل حموم رفت و در رو بست، به پشت در تکیه داد و پلکاشو روی هم فشار داد، هضم کردن این قضیه براش سخت بود، اون صحنه از جلوی چشماش رد میشد و باعث میشد دلپیچهی عجیبی بگیره، بدنش گُر گرفته بود و نفساش سخت بالا میومد، با فکر کردن به طعم نعنای لبای دراکو انگشتشو روی لباش کشید و به زمین خیره شد، جای دستای دراکو رو هنوز روی صورتش حس میکرد، جوری که دراکو انگشتاشو توی موهاش حرکت میداد، حرارت بدن دراکو رو هنوز حس میکرد
YOU ARE READING
First Time Again (Drarry)
Fanfiction[COMPLETED] حتی اگه از هم دیگه دور هم باشیم بازم قلب من برای تو میتپه و اینو میدونم که تیکهای از وجود تو هم دقیقا همینو میخواد. (فصل دوم: Some Guy)
