Chapter 33

1.6K 246 51
                                        

با شنیدنِ صدای پای جمعیت دراکو متوجه شد که لشکرِ بزرگ و سیاه مرگخوار ها، داره به سمت حیاطِ بزرگِ جلوی هاگوارتز میاد. با فکر کردن به اینکه هری رو توی اون جمعیت نبینه ضربان قلبش روی هزار رفت و بدون معطلی سمتِ درِ ورودی دوید. جمعیتی که مثل دراکو اونجا وایساده بودن مانع دید درستش میشدن پس از بین جمعیت رد شد و اون جلو وایساد. با دیدن بدن بی جون هری روی دست‌های هاگرید نفسش برید و دنیا برای لحظه‌ای دور سرش چرخید.

ولدمورت_هری پاتر مرده!

با شنیدن جمله‌ای که ولدمورت به زبونِ کثیفش آورد و بعد از اون خنده‌ی پر از هیجان جمعیتِ پشت سرش، قلبش از ضربان ایستاد، نفس‌هاش به شماره افتاد و طنابی دور گردنش پیچیده شد که قصد خفه کردنش رو داشت. نگاهِ پر از غمش رو روی هری انداخت و بعدش نگاهی که خون جلوش رو گرفته بود حواله‌ی ولدمورت کرد.

ولدمورت_کسی از شماها هست که بخواد ... این افتخار رو به خودش بده ... و به جمع ما بپیونده تا ... کشته نشه ...؟ مثلا تو ... دراکو؟!

دراکو با چشمایی که قطره‌های اشک از تمام گوشه‌هاش سرازیر میشد به اون مردِ ۷۰ ساله نگاهی انداخت و صاف وایساد.

دراکو_اینکه به تو بپیوندم یا بخوام با این جمع بمونم به خودم مربوطه ... ولی قبلش میخوام حرف بزنم ...!

پچ پچ ها، پشتِ سرش بین جمعیت‌ِ آدمای هاگوارتز شروع شد و قیافه‌ی ولدمورت توی هم رفت.

ولدمورت_مطمئنم که دوست داریم حرفات رو بشنویم!

دراکو_سال‌ها فکر میکردم مسیری که هری داشت میرفت اشتباه بود ... فکر میکردم کارِ درست رو من و خانوادم و تمام کسایی که توی اسلیترین هستن یا کسایی که به لشکر تو پیوستن میکردیم ... فکر میکردم قدرت همه چیزه و اسمِ خاندان یه جادوگره که باید همیشه سرِ زبون‌ها باشه و بهش افتخار میده ...

از اون فاصله تونست چشمای پر از اشکِ مادرش و صورتِ حقیر شده‌ی پدرش رو ببینه.

لوسیوس_دراکو با ما ...

دراکو_ولی چند ماه گذشته فهمیدم که اشتباه میکردم ... فهمیدم مسیری که آدم‌های دیگه‌ی این دنیا میرن بهترین مسیریه که یه جادوگرِ فوق العاده و قدرتمند میتونه بره ...

دراکو حتی به خانوادش هم اجازه‌ی حرف زدن رو نداد. چند قدم به جلو برداشت و دوباره سر جاش وایساد.

دراکو_تو پدر و مادر هری رو ازش گرفتی و اون مجبور شد توی خونه‌ی خاله و شوهر خاله‌ای زندگی کنه که نه غذای خوب بهش میدادن، نه لباس‌های نو، نه جای خواب خوب و نه خیلی چیزای دیگه که حتی خودتم نداشتی!

دراکو توی چشمای پر از عصبانیتِ ولدمورت زل زد و به حرف زدن ادامه داد.

دراکو_تو توی یتیم خونه بزرگ شدی ولی بعدش عطشِ قدرت بود که تو رو حقیرت کرد. تو ضعیف ترین آدمی هستی که هرکس میتونه توی زندگیش ببینه! ولی هری ...

First Time Again (Drarry)Where stories live. Discover now