Chapter 19

2.3K 384 37
                                        

•فلش بک - چند هفته قبل از شروع مدرسه - از دید دراکو•

درد زیادی به خاطر اون نشون لعنتی داشت تو کل بدنم میپیچید و دوتا دلیل مهم داشت: یکی اینکه من نمیخواستم اون نشون رو بگیرم، یکی هم اینکه اون نشون تا زیر گوشتام داشت میرفت.

نفسام به شماره افتاده بود و دست مامان رو که توی دست راستم بود فشار میدادم. با نفرتی که توی تمام وجودم میپیچید به بابام زل زده بودم و به خاطر درد فکم رو منقبض کرده بودم.

ولدمورت_دراکو ... پسرم ... افتخار میکنم به جرئتی که داری به خرج میدی ...

ولدمورت با اون ردای مشکیش توی اتاق اومد و با اون چهره‌ی ترسناکش لبخندی به من زد. چشمامو ازش دزدیدم و سرمو تکون دادم که حرفشو تایید کرده باشم. وقتی کار اون نشان لعنتی تموم شد دستم رو از دست مامانم بیرون کشیدم و روی نشانم گذاشتم. کمکم کرد روی پاهام رو به روی لرد تاریکی وایسم و سر تعظیم فرود بیارم!

دراکو_امر، امرِ شماست لرد من ...

منو آروم توی بغلش کشید، چشمامو بستم و فقط آرزو کردم که زودتر این وضعیت مسخره تموم بشه. وقتی از بغلش بیرون اومدم دستشو روی کتفام گذاشت و هممون سمت سالن اصلی رفتیم. ناگینی روی زمین کنار ولدمورت میومد و هر سری که نزدیکم میشد نفسم توی سینه حبس میشد.

هممون پشت میز روی صندلی هامون نشستیم و لرد تاریکی روی صندلی بالای میز نشست. سرمو انداختم پایین و به چوبِ خاکستری رنگِ میز زل زدم.

ولدمورت_سال مهمی رو در پیش داریم ... جنگی رو میخوایم شروع کنیم که از الان برنده مشخصه!

گفت و یه لبخند از روی خودشیفتگی روی صورتش نشست.

ولدمورت_قبلش باید یه سری کارها انجام بشه ...

به من نگاه کرد و من سرمو بلند کردم، با دیدن دوباره‌ی اون چهره نفسمو بیرون دادم.

دراکو_هر چی باشه! لرد من ...

مامانم از زیر میز دستمو توی دستش گرفت و سعی کرد آرومم کنه.

ولدمورت_باید اون آلبوسِ احمق رو بکشی!

با شنیدن اسم دامبلدور آب دهنمو قورت دادم و دست مامانم که توی دستم بود رو فشار دادم. ضربان قلبم شدید شد و اکسیژن کم آوردم. اشکایی که توی چشمم حلقه زد رو با چندبار پلک زدن عقب فرستادم و سرم رو تکون دادم.

دراکو_امر، امرِ شماست ...

گفتم و دوباره سرمو پایین انداختم.

*******************

•دو روزی که دراکو نبود•

سعی کردم دستی که روی دهنم بود رو کنار بزنم و از دستش فرار کنم، حتی نمیدونستم کیه که داره منو اینطوری با خودش میکِشه. صدای هری رو که اسمم رو صدا میزد به خوبی میتونستم بشنوم ولی هر چقدر تقلا میکردم و دست و پا میزدم فایده نداشت تا توی یه خونه رفتیم و در بسته شد.

First Time Again (Drarry)Onde histórias criam vida. Descubra agora