[completed]
8پسری که خیلی اتفاقی توی دانشکده باهم هم اتاقی میشن و این همراهی باعث رخ دادن یک سری اتفاق های مشکوک میشه.
همه چیز مجهوله و هیچکس نیست که بتونه ابهاماشون رو برطرف کنه، و درنهایت تصمیم میگیرن صبر کنن...
اون پسر ها چی دارن که یک نفر به...
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
*برای برداشتن موزیک های این قسمت به چنل هایی که توی مقدمه معرفی شدن مراجعه کنید*
Writers pov:
جونگکوک دستای سردش رو از دور کمر دختر برداشت و سارا فهمید باید از پوزیشنش خارج بشه دختر همونطور که نفس هاش هنوز نا منظم بود، پایین تنش رو کمی بالا تر کشید و عضو جونگکوک رو با آه غلیظی از بدنش خارج کرد. زانو هاش رو از کنار بدن جونگکوکی که روی تخت خوابیده بود برداشت و دو زانو کنارش نشست. یکی از دستاش رو جلو برد تا دور عضو جونگکوک حلقه کنه و به ارگاسم برسونتش،ولی اون دست به مقصد نرسیده پس زده شد. سارا با لحن ملایمی گفت: _اذیتت میکنـ... + بسه! زمزمه ی آروم جونگکوک حرف دختر رو قطع کرد و بهش فهموند که دیگه تموم شد! هوا تاریک شده بود و چراق هنوز خاموش. دیدن سخت بود مخصوصا برای جونگکوکی که علاوه بر تاریکی یک لایه اشک هم چشماش رو بغل کرده بود. سارا از جاش نیمخیز شد و ملحفه ای که پایین تخت افتاده بود و برداشت و روی تن جونگکوک انداخت. سارا تمام سعیش رو میکرد تا نگاهش رو از عضوِ-هنوز-سفت جونگکوک بگیره و خیلی نگران پسر غیر طبیعی که تا یک دقیقه پیش داشت به فاکش میداد، نشه. جونگکوک داشت به فاک میداد؟همون تیکه گوشت ساکت و ساکن در طول سکس ؟ جونگکوک دستایی که کنار بدنش قفل کرده بود رو روی ملحفه آورد و اون رو چنگ زد، و روش رو سمت پنجره برگردوند. سارا وقت رو تلف نکرد، سریع لباس های زیرش رو پیدا کرد و تنش کرد. بعد لبه تخت نشست و دستش رو روی صورت خیس جونگکوک کشید.و زمزمه کرد: _از همون لحظه اولی که لمست کردم، دیدم چطور دمای بالای بدنت داره کم میشه. معلوم بود یه مشکلی داری. سعی کرد ملحفه رو روی تنش درست کنه، ادامه داد: _ولی میدونی. سکس توی 10درصد مواقع یه معامله برد برد محسوب میشه، و اینبار هم جزو همون 10 درصد محسوب میشد. من با کراش بی نقص آسیاییم که چندروز توی فکرش بودم خوابیدم، و اون هم بالاخره اولین بارش رو تجربه کرد. دختر دستاش رو عقب کشید و گفت: _میتونم بفهمم چه حسایی داری...ترس، بغض، نفرت و حتی اون لذتی که نمیتونی انکارش کنی. _حالتو میدونم،ولی دلیلشو نه! _امشبو به عنوان یه هدیه از من در نظر بگیر، کاری بود که باید انجامش میدادی بالأخره. شونش رو بالا انداخت و بیخیال ادامه داد: _ولی هیچوقت فکر نمیکردم بتونم یه روزی تاپ یه سکس باشم، عاه لعنتی با وجودی که تو حتی تکونم نخوردی بازم بهترین تجربه عمرم بود خندید وادامه داد: _آخ اون بدنت... جونگکوک زیر چشمای بستش تصاویری ظاهر شدن که اصلا وقتش نبود...