3 _ بازمانده
چویا حالا روی تخت بیمارستان خوابیده بود و سرمی به دست لاغرش وصل کرده بودند
پسرک از پشت شیشه نگاهش میکرد ولی گوشش پیش صحبت بزرگترها بود
رئیس از مادرش تشکر میکرد که به خاطر وضعیت حادش قبول کرده تا اونها رو به بیمارستان برسونه
زن که از طرفدارا ترس داشت و بادیگاردی با خودش نیاورده بود کلاه و ماسکش رو با دقت بالا میکشید و حرفهای امیدوارکننده تحویل رئیس میداد ولی هیچ کس از پشت ماسک گزیدن لب و کندن پوست دور ناخونهاش رو نمیدید
اون همین حالا هم ست فیلم برداری رو از دست داده بود و کلافه بود
رئیس داشت درمورد شرایط پسر مو نارنجی توضیح میداد ولی فکر زن سلبریتی پیش تماس های از دست رفته ی روی گوشی گرون قیمتش بود
"اسمش ناکاهارا چویاست و یه دورگه است ، وقتی اوردنش انجا به خاطر فوت مادرش بود زن بیچاره توی تصادف میمیره و شوهرش هم به خاطر مرگش توی شوک فرو رفته بود و نتونست از بچه مراقبت کنه پدرش به خاطر افسردگی و عدم تعادل روحی توی آسایشگاه بستری میشه و بچه رو به اینجا میارند بچه خیلی نحیفیه و مشکل تنفسی داره حتما به خاطر اون زن شوک بهش وارد شده بود بچه ی بیچاره...
تک تک بچه های موسسه مثل بچه های خودمن و تمام تلاشم رو میکنم تا به خوبی زندگی کنن ولی کافی نیست"
رئیس با ناراحتی سرش رو پایین انداخت و اوسامو دیگه نایستاد تا به جواب مادرش گوش بده به هرحال که اون نقششو خیلی خوب بازی میکرد!
به اتاق پسرک خوابیده رفت و کنارش روی تخت نشست mp3 صورتی رو از توی جیبش دراورد و درحالیکه اهنگ رو پلی کرد هنسفری ها رو توی گوشهای پسرک بی حرکت گذاشت
درحالیکه دست سردش رو نوازش کرد زمزمه کرد:
اسمت مثل خودت خیلی قشنگه چویا... دیگه نمیذارم کسی اذیتت کنه ... قول میدم
خیلی نگذشته بود که مادرش به اتاق اومد و اعلام کرد: دیگه باید بریم
پسرک ناسازگار گفت: ولی چویا...
مادرش با صلابت حرفشو قطع کرد: الان حالش خوبه فقط یکم تب کرده حتما به خاطر مریضی از حال رفته دکتر گفت به خاطر مشکل ریه اش امشب اینجا میمونه ولی فردا برمیگرده خونه اش حالا خیالت راحت شد؟
زن بی وقفه جملات رو پشت هم ردیف میکرد و دراخر دست به سینه و حق به جانب به پسر بچه اش خیره شد
اوسامو بی توجه زمزمه کرد: ولی اونکه خونه ای نداره...
بعد ناگهان اخم کرد و قاطع گفت: پیشش میمونم اگه میخوای میتونی بری به نقش بازی کردنت برسی
زن اخم کرد: چرا تو باید بمونی رئیس پیشش میمونه ، اصلا چرا به این بچه گیر دادی؟
پسرک با جدیت جواب داد: چون میخوامش!
زن ابروش رو بالا انداخت: منظورت چیه؟ اون که اسباب بازی جدیدت نیست ، دوباره چه نقشه ی کثیفی توی سرت داری دیابلو!
پسرک از شنیدن لقب همیشگیش نیشخند زد:
من خیلی تنهام با ایده ی یه بچه ی دیگه مخالفی و نمیزارید از خونه برم بیرون یا دوستی داشته باشم میخوام چویا رو بیارم خونه تا برای همیشه پیشم بمونه
YOU ARE READING
My Little Ginger Destiny
Fanfictionاوسامو بعضی وقتها ادمهای مهم زندگیت ترکت میکنن، تو فکر میکنی با رفتن اونا فرصت زندگی کردنت هم باهاشون میره ولی حقیقت اینه که وقتی به خودت میای میبینی که مجبوری به زندگی در تنهایی ادامه بدی ولی ترک کردن همیشه بد نیست و اونا هم چون ازت تنفر دارن اینکا...
