1_ پشت بام وبرف
زن جوان با وسواس ماسک رو بیشتر روی صورتش بالا کشید برف به آرامی میبارید و انگار خیال قطع شدن نداشت
پسرک هفت ساله توی صندلی مرتب تکون میخورد و از وضعیت موجود ناراضی بود
زن جوان اخم کرد و دستشو روی پای پسر بچه گذاشت
پسر موهای قهوه ای و حالت دارش رو بهم ریخت و غر زد: میخوام برم پارک
مادر نگاهش رو به پنجره دوخت و ساده جواب داد:
اونجا کلی بچه هست میتونی با اونا بازی کنی
راننده که مرد میانسالی بود به سمت پسر کوچولو لبخند زد و بالحن شادی اعلام کرد: به زودی میرسیم
پسرک اخمو به طرفش زبون درازی کرد و به اعتراض توی صندلی فرو رفت
مادرش حتی برنگشت تا بهش نگاه کنه زن جوان داشت توی اون لحظه به برنامه کاری بعدیش فکر میکرد
وقتی وارد محوطه شدند ماشین متوقف شد
خیلی طول نکشید تا چشمهای کنجکاو حضور غریبه ها رو اسکن کردند و ناگهان سیل عظیمی از بچه های قد و نیم قد دورشون رو احاطه کردند
زن جوان با قیافه ای که انگار به ذوق اومده به سمتشون رفت و درحالیکه بغلشون میکرد شروع به سلام و احوال پرسی کرد
کمی بعد مربی ها و رئیس یتیم خونه که در نظر پسر جوان زن اتوکشیده و رسمی بود به جمعشون پیوستند و سریع به مربیها دستور داد بچه ها رو از مادرش دور کنند
رئیس با احترام و روی گشاده زن رو به طرف ساختمون دعوت کرد و راننده هم مشغول در اوردن وسایلی که برای بچه ها اورده بودند شد و مربی ها هم برای کمک بهش پیوستند
سیل جمعیت خیلی زود به دنبال بزرگترها به داخل ساختمون سرازیر شد و پسر کوچولو رو پشت سر رها کردند
پسرک اهی کشید و مدتی دور ماشین لوکس و بزرگ پرسه زد ولی خیلی زود خسته شد و شروع به گشتن اطراف کرد
حیاط بزرگتر از چیزی که فکر میکرد به نظر میرسید و هنوز عده ای از بچه ها اطراف درحال بازی کردن بودند
پسر جوان خوشحال بود که کسی بهش توجه ای نشون نمیداد چون واقعا حوصله بحث با کوچکترهای خودشو نداشت وارد سالن طویل شد که پلکان قدیمی و بزرگی در انتهای سالن داشت و پر از راهروهای مثل هم بود
صدای مادرش و مدیر با همهمه ی بچه ها درهم امیخته بود و مثل یه ستاره تو یه شب مه گرفته برای پیدا کردن مسیر کمکش میکرد
وقتی با دنبال کردن صدا به اتاق بزرگی که انگار اتاق بازی بچه ها بود رسید پشت در موند از رفتن به داخل پشیمون شد ولی بین اون راهروها با دیوارهای سبز کدر و مرده راهیش رو برای برگشت به حیاط گم کرده بود و میدونست که کار مادرش مدتی طول میکشه پس از اون اتاق دور شد توی راهرو با چندتا بچه برخورد کرد بعضی هاشون چهارساله و بعضی بزرگتر از خودش به نظر میرسیدند اون به زمین خیره شده بود و راه خودش رو میرفت ولی متوجه صحبت های درگوشی اونا شده بود
از طرز لباس پوشیدنش کاملا مشخص بود با اونا متفاوته ولی اون اهمیتی نمیداد چه اهمیتی داشت که مادرش لباسهاشو انتخاب میکرد؟
چه اهمیتی داشت که مادرش اون پیرهن قرمز و مشکی رو براش نخرید چون مارک خاصی نداشت؟
مگه همه ی این بچه ها که اکثرا لباسهای نازکی توی این فصل که آخرای زمستون بود به تن داشتند ناراضی یا عصبانی بودند؟
به هیچ وجه
اونا احمقانه دستهاشونو برای در اغوش گرفتن برف سفیدی که از اسمون میبارید باز میکردند و با خنده توی حیاط بازی میکردند بدون اینکه از زندگی ناراحت کنندشون شکایت کنند
ناگهان پسرک حس کرد خیلی کودن و بچه است که به خاطر طرح و نوع لباسش شکایت میکرد و به فکر حرفهای بی رحمانه پدرش بعد از کتکی که خورده بود افتاد
پدرش که دیگه تحمل گریه هاشو نداشت بهش سیلی زد و سرش داد کشید که باید خداروشکر کنه که توی این خانواده به دنیا اومده و میتونه توی پر قو زندگی کنه
پسرک از اول عمرش تا به حال هیچ قویی اطراف خودش ندیده بود چه برسه به پر قو ولی وقتی اخر هفته به خاطر رفتار بد پدرش پیش تنها دوستش ، مادربزرگش شکایت کرد
زن پیر و مهربون سعی کرد اون اصطلاح رو بهتر بهش توضیح بده و حالا که به این محیط اومده بود به خوبی متوجه حرفهای تنها دوست عزیزش شده بود
اون بچه ها پدر و مادر یا خونه نداشتند ولی درکنار هم خوشحال بودند ، چیزی که اون نداشت
درحالیکه توی افکارش غرق بود ناگهان کسی بهش برخورد کرد و تلوتلو خورد
وقتی سرش رو بلند کرد پسرک لاغر و رنگ پریده ای که بهش خورده بود زیر لب معذرت خواهی کرد و بعد بی توجه به اون به راهش ادامه داد
پسرک از دیدنش متعجب شد تا به حال موجود کوچولو و متفاوتی مثل اون تو زندگیش ندیده بود و بی اختیار شروع به تعقیبش کرد
پسرلاغر از پله های زیادی بالا رفت و وقتی دری رو باز کرد به پشت بوم رسیده بودند او بی توجه به اطراف روی لبه ی بی حفاظ پشت بام نشست و پاهاش رو معلق رها کرد
پسر تعقیب کننده با دیدن این حرکتش ترسید ولی اونقدر محو تماشا بود که نمیتونست تکون بخوره
پسر روی پشت بوم لباس خاکستری استین بلند نازکی به تن داشت و با اینکه لباس بلند و ازاد بود خیلی راحت میشد اندام باریکش رو از زیرش تصور کرد پاهای کوتاه و باریکش با شلوار قرمزی پوشونده شده بودند و لکه های برف روی رنگ قرمز شلوارش ترکیب قشنگی از رنگها در نظر پسر تعقیب کننده ساخته بودند اما چیزی که باعث شد تا اینجا دنبال پسرک لاغرمردنی بیاد استایلش نبود بلکه حالت خنثی و نگاه آبی توی چشمهاش بود
پسرک خانواده بالا رتبه ای داشت و درظاهر زندگی لاکچری رو میگذروند اما تا قبل از دیدن اون نتونسته بود برای واژه ی خیره کننده معادلی پیدا کنه
پسر روی بام طوری به منظره ی بی روح جلو خیره مونده بود که انگار روحش جایی خیلی دورتر از اونجا در پرواز بود ناگهان باد زمستونی شروع به وزیدن گرفت و موهای حالت دار و هویجی رنگ متفاوتش شروع به رقصیدن در باد کردند
پسر تعقیب کننده پالتوش رو به خودش نزدیکتر کرد ولی اون حتی کمی هم از جاش تکون نخورد
تعقیب کننده که از انتظار خسته شده بود ناگهان به خودش اومد و به سمت پسر ساکن رفت و درحالیکه کنارش نشست پالتوش رو دراورد و روی بدن ظریفش انداخت
_AuthorNimChan
ESTÁS LEYENDO
My Little Ginger Destiny
Fanfictionاوسامو بعضی وقتها ادمهای مهم زندگیت ترکت میکنن، تو فکر میکنی با رفتن اونا فرصت زندگی کردنت هم باهاشون میره ولی حقیقت اینه که وقتی به خودت میای میبینی که مجبوری به زندگی در تنهایی ادامه بدی ولی ترک کردن همیشه بد نیست و اونا هم چون ازت تنفر دارن اینکا...
