20_ روشن شدن حقیقت
یک هفته از اتفاقات شوم سپری شد ولی انگار زمان از حرکت ایستاده بود پسر مونارنجی ساکت تر از همیشه توی اتاقش وقت میگذروند و حتی از پدرش دوری میکرد
پدرخوانده از اینکه دیگه هیچ تلاشی برای حرف زدن نمیکنه نگران بود ولی نمیخواست بیشتر از این درد و ناراحتی که کشیده رو براش یاداور باشه
همون طور که فکر میکرد فردای اون اتفاق به عمارت احضار شد ارباب اونقدر عصبانی بود که چشمهاش به رنگ خون دراومده بودند و معلم سابق حتی جرئت نداشت در مقابلش سر بلند کنه و با سر به زیر افکنده وقایع رو توضیح داد هیتاچی مرتب داد میکشید و هرکی دور اطرافش بود بازخواست میکرد و اخرین مرحله پسر عزیزش بود که در مقابل تمام سوالات و فریادهاش فقط با سکوت به نقطه ای خیره مونده بود
مرد که از بی توجهی متنفر بود یقه اش رو گرفت و با عصبانیت روی تختش پرید اما هیچ چیز نتونست حالت بی تفاوت صورت پسر رو تغییر بده نه حتی کشیده یا ضربه هایی که بدنشو هدف گرفته بودند در نهایت اون کسی که بازی رو باخته بود ارباب هیتاچی بود
اون شیطان کوچولو کاری کرده بود که سهام های شرکتش افت شدیدی داشته باشند و مسئله خودکشی قبل از اینکه بتونه کنترلش کنه به بیرون درز کرده بود
و همه ی اینها درست چند روز بعد از این اتفاق افتاده بود که سعی داشت مراسم مرگ همسرش رو بی سروصدا و بدون وجود رسانه ها برگذار کنه و تقریبا موفق شده بود همسر مشهورش رو بدون فضولی خبرنگارها دفن کنه که پسر عزیزش چنین بازی رو به راه انداخت و تمام تلاشهاشو به هیچ تبدیل کرد و حالا مثل ادمهای شوک زده فقط به در و دیوار خیره شده بود اون نمیتونست حکومت عظیمش رو به یه پسر مشکل دار بسپره و همچنین نمیتونست به خاطر قانون جلوی روانپزشکهایی که برای درمانش از طرف بیمارستان فرستاده شده بودند رو بگیره
به لطف اون حالا پای افراد غریبه به قلمروش باز شده بود و خبرنگارها مثل لاشخورهای کمین کرده دور عمارتش میچرخیدند
وقتی ناامید از اتاق شیطان بیرون رفت دکتر روانپزشک اونجا ایستاده بود و حالت صورتش ناگهان با ظاهرسازی تغییر کرد درحالیکه دست دکتر رو فشرد با لحن نگرانی گفت: اون حتی یه کلمه هم حرف نمیزنه لطفا کمکش کنید
دکتر دست مرد رو فشرد و اطمینان داد: نگران نباشید اون داره شوک بزرگی رو ازسر میگذرونه باتوجه به اطلاعات نتونسته با مرگ مادرش کنار بیاد و دست به چنین کاری زده حتما الان خیلی از کارش پشیمون و گیج شده من تمام تلاشم رو میکنم
دازای هیتاچی درحالیکه اخم کرده بود سری تکون داد و اونجا رو ترک کرد ولی دکتر هرگز نفهمید اون اخم دلیلی جز نگرانی داشت
هفته دوم که از راه رسید سوچی کلافه تر از همیشه روی مبل به فکر فرو رفته بود در طی این مدت اوسامو چند باری تماس گرفت ولی پسر مونارنجی تلاشی برای جواب دادن نمیکرد و مرتب درحال مطالعه بود
ŞİMDİ OKUDUĞUN
My Little Ginger Destiny
Hayran Kurguاوسامو بعضی وقتها ادمهای مهم زندگیت ترکت میکنن، تو فکر میکنی با رفتن اونا فرصت زندگی کردنت هم باهاشون میره ولی حقیقت اینه که وقتی به خودت میای میبینی که مجبوری به زندگی در تنهایی ادامه بدی ولی ترک کردن همیشه بد نیست و اونا هم چون ازت تنفر دارن اینکا...
