12_ قمار
مرد مافیا رو به روش روی مبل نشست و پاهاش رو روی هم انداخت: اینا نقشه های توئه درسته؟
اینطوری نقشه کشیدی که پسره رو بیاری نزدیک خودت ، معلمتو مجبور کردی به سرپرستی بگیرتش؟
اوسامو به زمین چشم دوخت: من همین امروز متوجه این موضوع شدم لطفا اجازه بدید باهم درس بخونیم
مرد خنده ترسناکی سر داد: واقعا ازم میخوای بزارم بیاد تو منطقه من؟
بعد بلند شد و درحالیکه دستهاشو توی جیبهای شلوارش فرو برد رو به روی پسرش ایستاد: چرا؟ چرا اونو انتخاب کردی؟
پسر لرزان زمزمه کرد: چون..اون تنها کسیه که باهام مثل یه دوست واقعی رفتار میکنه
مرد لبخند کجی زد: واقعا انتظار داری این حرفهای احمقانه رو باور کنم؟
بعد سیگاری روشن کرد و به سمت پنجره رفت: سوچی اونو فریبم داد ، گفت یه بچه به سرپرستی میگیره ولی نگفت اون ناکاهارا چویا بچه ایه که چشم پسرم دنبالشه
بعد با عصبانیت برگشت و انگشت اشارشو اتهام امیز به سمت پسری که روی زمین نشسته بود گرفت: هردوتون گولم زدید نقشه خوبی بود
بعد درحالیکه سیگار میکشید لبه پنجره بزرگ اتاق نشست و اشاره کرد تا پسر جلو بیاد درحالیکه دود سیگارو توی صورتش خالی کرد تهدیدش کرد:
خوب گوشاتو باز کن توله ، حرفهامو که یادته درسته؟
پسرک زمزمه کرد: م..منظورتون..چیه؟
مرد سیگارشو روی دست پسرک جایی نزدیک انگشت کوچیکش خاموش کرد البته که حتی صدایی از اعتراض از گلوی بچه خارج نشد چون این پایین ترین سطح تنبیه بود
پدر سیگار رو از پنجره به بیرون پرت کرد و با تاکید گفت: فقط یه راه وجود داره که اجازه بدم اون بچه رو ببینی
قلب اوسامو به تپش افتاد نمیتونست باور کنه که پدرش اینقدر مهربون شده که قبول کرده باشه و با چشمهای مشتاقی بهش خیره موند
مرد بالحن جدی گفت: اگه میخوای کسی رو کنارت داشته باشی باید بتونی اربابش باشی ، میدونی معنی حرفم چیه میتونی اینکارو در حق دوستت بکنی؟
پسرک متحیر و با دهانی باز به پدرش خیره موند خیلی خوب معنی این حرفا رو درک میکرد بالکنت زمزمه کرد: و..ولی این یعنی اون مثله..خدمتکارم باشه؟
مرد از کنار پنجره بلند شد: هرطوری میخوای میتونی بهش فکر کنی فقط اینو خوب به خاطر بسپار اگه کوچکترین اشتباه یا نافرمانی ازت سربزنه اون تاوانشو میده
پسرک کم مونده بود به گریه بیفته: ولی اون گناهی نداره من فقط میخوام یه دوست همسن داشته باشم و باهاش وقت بگذرونم این خیلی موضوع مشکلیه؟
مرد بی توجه به اون اتاق رو ترک کرد: این مشکل من نیست تو خوب قوانینو میدونی اگه اون کله نارنجی رو میخوای رامش کن
YOU ARE READING
My Little Ginger Destiny
Fanfictionاوسامو بعضی وقتها ادمهای مهم زندگیت ترکت میکنن، تو فکر میکنی با رفتن اونا فرصت زندگی کردنت هم باهاشون میره ولی حقیقت اینه که وقتی به خودت میای میبینی که مجبوری به زندگی در تنهایی ادامه بدی ولی ترک کردن همیشه بد نیست و اونا هم چون ازت تنفر دارن اینکا...
