Bloody wounds

259 36 43
                                        

31_ زخم های خون الود

نفس عمیقی کشید و سعی کرد ظاهرش رو برخلاف قلب نا ارومش عادی نگه داره و بالحن بی خیالی پرسید: منظورت از این کار چیه؟
اوسامو بالاخره به حرف اومد: منظور خودت چیه؟ این همه مدت کجا بودی چرا عکس من تو اون تابلو بود؟

چویا موهاش رو با حرص بهم ریخت:
ازم در مورد تابلو نپرس من فقط کشیدمش یه نقاش همیشه طرح رو توی ذهنش اماده نداره اون تابلو خودش خواست اینطوری پر بشه و موضوع رفتنم، خودت خوب میدونی چرا سوچی اینکارو کرد اگه بیشتر میموندم پدرت زندگیمو میگرفت اون موقع احمق بودم که فکر کردم اون به خاطر دانشگاه داره منو تنها میفرسته.

اوسامو اخم کرد: منظورت چیه؟ استاد پیش تو زندگی نمیکنه؟
چویا عصبی خندید و داد کشید: تمومش کن! دیگه سعی نکنید بازیم بدید هیچ کدومتون، اون هیچ وقت با من نیومد پنج سال تموم به امید اینکه دوباره ببینمش درس خوندم و تنها بودم ولی اون هیچ وقت نیومد  و همش تقصیر توئه.

حالا دیگه صورت بی حسش فرو افتاده بود و بی توجه به غرورش اشک میریخت: اون هیچ وقت نتونست بیاد پیشم چون پدرت اجازه نداد...
گریه اجازه نداد بیشتر چیزی بگه و فشار این احساسات ناگهانی باعث شدند روی زمین بشینه ارباب جوان سریع به سمتش رفت و برای چک کردن وضعش روی زمین زانو زد درحالیکه شونه هاشو گرفته بود دستور داد: اروم باش ، نفس بکش نفس بکش.

چویا نفسهای بی قرارش رو بیرون داد و با خشم کنارش زد: دیگه حق نداری بهم دست بزنی هیچ وقت، ازت متنفرم.
اوسامو دستش رو با عصبانیت مشت کرد: منظورت چیه که تقصیر پدرمه؟
چویا با خشم ناگهان از روی زمین بلند شد و به یقه اش چنگ زد: میخوای بگی نمیدونی؟ فکر میکنی هنوز بچه ام که بتونی منو زیر سلطه بگیری و بهم دستور بدی؟

پسر مو قهوه ای بی توجه به لحن خشنی که برای پسر ریزجثه محال به نظر میرسید به کاپشن نیمه باز و زنجیری که از گردنش اویزون و از زیر کاپشن با خم شدنش روی بدنش قابل دیدن بود نگاهی انداخت
زنجیری که انتهاش به شی اشنای قدیمی میرسید حلقه ای که روز تولدش بهش کادو داد تولد هیجده سالگیش، بهترین شبی که میتونستن باهم رقم بزنند.

ناگهان باصدای پسر خشمگین که صورتش رنگ موهای بلند و پریشونش شده بود به خودش اومد وسرشو بالا گرفت و زمزمه کرد: وقتی اخرین بار استاد سوچی رو دیدم بهم گفت اخرین دیدارمونه و وقتی سراغ تو رو گرفتم گفت اونجا رو ترک کردی.
باورش برام غیر ممکن بود ولی همه چیز رو دور تند اتفاق افتاد اون روز با ظاهر عجیب غریب و گریونش اومد به اتاقم زیاد نتونستم باهاش صحبت کنم چون پدر اومد تو اتاق و با خودش بردش...

پسر کوتاهتر داد کشید: ارباب کجا بردش؟
اوسامو لبش رو گزید: به ته عمارت درست نفهمیدم کجا رفتند ولی از اون به بعد دیگه ندیدمش وقتی سراغشو از پدر گرفتم گفت با تو فرستادتش و اگه بخوام بر خلاف دستور عمل کنم و دنبالتون بگردم دستور میده کسایی که شما رو زیر نظر گرفتن فورا بکشنتون به خاطر همین تمام مدت بی اعتراض دهنمو بسته نگه داشتم و امیدوار بودم سالم و بدون نگرانی زندگی کنید.

My Little Ginger Destiny Stories to obsess over. Discover now