37_ جاودانه برای تو
دعوت برای ناهار، قرار یا هرچیزی که اون دراز اسمشو میذاشت فقط به ناهار ختم نشد بعد از ناهار هردو شروع به پیادرویی کردند و البته به اصرار زیاد دراز بچه نما به شهربازی رفتند چویا فکر نمیکرد شهربازی جای مناسبی برای حرف زدن و وقت گذروندن باشه ولی قبل از اینکه خودش بفهمه مثل بچها دست اوسامو رو برای امتحان کردن وسایل ترسناک و بازیها به هر طرف میکشید .
وقتی خورشید غروب کرد نوبت مکان تفریحی مورد علاقه چویا رسید و هردو توی بار مورد علاقه چویا بعد از دو سال شروع به صحبت درمورد خودشون کردند پسر مو نارنجی با اینکه تقریبا مست شده بود با دقت به حرفهای دوست صمیمیش گوش میداد و از اینکه تونسته تا حدودی با خودش و گذشتش کنار بیاد خوشحال بود ولی کم کم حالت مستی بدنشو بی حالتر و ذهنشو به سمت خواب عمیقی فرو برد.
وقتی با صدای اهنگی هوشیار شد و چشمهاشو باز کرد توی بغل اوسامو توی اسانسور بودند سرش رو به شونه اش فشرد و زمزمه کرد: چیشده؟
پسر مو قهوه ای با لحن بیخیالی توضیح داد:
مثل همیشه تو زود مست و بیهوش شدی.
پسر مست دستور داد: بزارم زمین.
همون موقع به اپارتمان رسیدند اوسامو اونو زمین گذاشت تا در رو باز کنه و بعد پسری که تلو تلو میخورد رو به داخل هدایت کرد.
چویا با دیدن اطراف با دهن باز زمزمه کرد: وایی اینجا خونه کوچیکه توئه؟
برخلاف خونه خودش همه چیز با نظم و سلیقه خاصی چیده شده بود و خونه از تمیزی برق میزد
چشمهاشو چند بار بهم زد و گفت: خیلی با سلیقه ای!
مو قهوه ای خندید و درحالیکه اونو روی مبل نشوند گفت: خونه خودته اگه دوست داشته باشی میتونیم باهم توش زندگی کنیم.
چویا مستانه خندید و شوخی کرد: واییی چه پیشنهاد رویاییی! البته ممکنه با ورود من این خونه تمیزهم به سرنوشت خونه طوفان زدم دچار بشه واقعا باهاش مشکلی نداری؟
اوسامو بر خلاف لحن شوخی مانندش جدی جواب داد: اگه تا همیشه کنارم بمونی برام مهم نیست کجا زندگی کنم حتی اگه همین حالا بگی که نمیخوای دیگه اینجا بمونی برای دنبال کردنت تا اخر دنیا میام.
چویا درحالیکه با ناباوری پلک میزد زمزمه کرد:
جدی که نگفتی؟
ارباب مو قهوه ای دست چپش رو توی دستش گرفت و روی حلقه نقره ای روی انگشتش رو بوسید: بیشتر از هرچیزیی که تو این دنیا وجود داره عاشقتم چویا، لطفا اولین و اخرینت رو به من بده .
چویا درحالیکه با چشمهای آبی و لرزونش به چشمهاش خیره شده بود زمزمه کرد: تمومش کن اوسامو نمیتونم نفس بکشم! میخوای نفسمو برای همیشه قطع کنی و قاتلم باشی؟
" بهم نگو که شخص دیگه ای رو تو قلبت داری"
"خوب میدونی که قلبم همیشه برای اربابم بوده "
" مگه نگفتم دوست ندارم ارباب صدام کنی"
"ولی تو ارباب منی"
ESTÁS LEYENDO
My Little Ginger Destiny
Fanfictionاوسامو بعضی وقتها ادمهای مهم زندگیت ترکت میکنن، تو فکر میکنی با رفتن اونا فرصت زندگی کردنت هم باهاشون میره ولی حقیقت اینه که وقتی به خودت میای میبینی که مجبوری به زندگی در تنهایی ادامه بدی ولی ترک کردن همیشه بد نیست و اونا هم چون ازت تنفر دارن اینکا...
