Daydream

297 44 29
                                        

13_ خیال باطل

اون شب مهمونی بزرگی توی عمارت به پا شده بود ساختمون پر از ادمهای مشهور و مهمونای عجیب و غریب پدرو مادرش بودند

پسر جوان خسته بود و واقعا حوصله تحمل کردن کت و شلوار سنگین زرشکی که مامانش انتخاب کرده بود رو نداشت تمام شب به شام خوردن مثل یه اشراف زاده موقر و تحمل صحبتهای بزرگترا و چشمهایی که محاصره اش کرده بودند گذشت حتی مدیر اجرایی مورد اعتماد ترین فرد پدرش و دختر پر از افاده اش هم اونجا بودند و خانوادش مجبورش میکردند باهاش خوش رفتار باشه

ایسومی ، دختر مدیر اجرایی که به عنوان عروس اینده اش انتخاب شده بود

اوسامو نمیفهمید چرا از بچگی این دختر رو براش انتخاب کرده بودند ولی خوب میدونست توی اون زندگی حقی برای انتخاب هیچ چیز حتی لباسهایی که میپوشید نداشت

دخترک برعکس خودش پر حرف و پر از رویا بود صورت قابل تحملی داشت و خوشبختانه یا بدبختانه اون هم در مورد ازدواج از پیش تعیین شده میدونست و با پر چونگی برای پسر بی توجه برنامه میریخت

تازه به مقوله اسم مورد علاقه برای بچهاشون رسیده بودند که مادرش دنبالش اومد و بحث رو تموم کرد
پسر ارباب با لبخند فیکی اونا رو همراهی کرد و در اتاقش رو محکم بست و اهی کشید حس سنگینی توی سرش داشت و روی تخت خوابید هنوز چند دقیقه از رفتن مهمونا نگذشته بود که توسط پدرش احضار شد چرا این وقت شب پدرش اونو خواسته بود؟

حس خوبی نداشت کتش رو روی تخت رها کرد و به سمت اتاق کار پدرش رفت
ارباب مثل همیشه توی اتاق تاریکش نشسته بود و به ماه کامل خیره شده بود با دیدن پسرش لبخند زد و اجازه داد وارد بشه

پسرک در رو پشت خودش بست و منتظر به پدرش خیره شد

ارباب لیوان ویسکیش رو روی میز گذاشت و اهی کشید و صحبت رو شروع کرد:
خواستم بیای تا در مورد اون بچه حرف بزنیم

پسر کمی فکر کرد: ایسومی؟
مرد لبخند احمقانه ای زد و کمی از مشروبش مزه کرد:
چویا

شنیدن اسم دوستش از زبون پدرش باعث شد بدنش به لرزه بیفته و تغییر حالت صورتش کاملا برای مرد مشهود بود همین حالا هم نقطه ضعفشو پیدا کرده بود و نقشه های کثیفی توی ذهن تاریکش درحال شکل گیری بودند

ادامه داد: امروز اومد دیدنم و توی همین اتاق قسم خورد که بهت خدمت میکنه خوشحال نیستی؟
بالاخره چیزی که میخواستی بدست اوردی ، ای توله سگ شیطون صفت! گاهی مامانت حق داره که دیابلو صدات کنه

بعد ناگهان به خنده افتاد ، یه خنده که روان نا سالمش رو بیشتر به نمایش میگذاشت
پسرک به لکنت افتاد: چ..چه ..چه قولی داد؟

ناگهان چون به زمین خیره شده بود متوجه لکه های قرمز روی فرش شد با اینکه چراغ خاموش بود و اتاق در تاریکی فرو رفته بود اون رنگ قرمز متضاد دیده میشد ارباب جوان به فرش اشاره کرد ولی زبونش برای پرسیدن یاریش نکرد

My Little Ginger Destiny Cerita yang bikin terobses. Temukan sekarang