21_ شروع دوباره
وقتی به خونه رسید طبق معمول چویا توی اتاقش بود و شام هنوز دست نخورده باقی مونده بود پدر سلام کرد و کنارش روی تخت نشست پسر داشت نقاشی نامفهومی میکشید و با دیدن مرد لبخند زد نقاشی رو کنار گذاشت و پدرشو بغل گرفت مرد پسر لاغر رو روی پاهاش نشوند و کمرشو نوازش کرد و گفت: میدونی چرا امروز دیرتر رسیدم خونه؟
بعد اهی کشید: تو که حتی باهام حرف نمیزنی حتما اصلا متوجه نشدی
چویا عقب رفت و نگران به چشمهای مرد خیره شد استاد سوچی با لبخند اطمینان بخشی ادامه داد: نگران نباش چیزی نشده فقط دوستت به عمارت احضام کرد
چویا با شنیدن این حرف چشمهاشو چرخوند به طرف لبه تخت نشست و پاهاشو بر طبق عادت توی شکمش جمع کرد
معلم موهاشو نوازش کرد: میدونم نمیخوای در موردش بشونی ولی یه چیزهایی وجود داره که نمیدونی خودمم امروز فهمیدمشون، قطعا کاری که کرد احمقانه بود ولی شاید وقتی بفهمی بهتر بتونی تصمیم بگیری میخوای بدونی؟
پسر سرش رو از دسترس مرد کنار کشید و سرش رو به نشونه تایید تکون داد
سوچی اونو از گفتن اون حرفها مطمئن نبود ولی نمیتونست تا همیشه مخفی نگهشون داره پس هرچه رو که امروز فهمیده بود برای پسر گفت
در طی زمان تعریف ماجرا حالت صورت پسر مرتب نگران و تاریکتر میشد و به زودی اشکهاش جاری شدند وقتی صحبت های مرد تموم شد پسر بعد از مدتها با گریه چیزی رو زمزمه کرد پدر خونده جلوتر اومد تا بتونه صدای کمش رو بشنوه و متوجه شد اسم خانم عمارت رو با گریه زمزمه میکرد
پسر رو در اغوش گرفت و سعی کرد ارومش کنه ولی انگار بی فایده به نظر میرسید به هرحال چویا کسی بود که مدت زیادی رو با اون زن گذرونده بود و هاروکا که از داشتن توجه پسرش خسته شده بود همیشه مراقب چویا بود و سعی میکرد بهش محبت کنه
چویا ناگهانی به حرف اومد و با لحن ارومی زمزمه کرد: مثل مادرم... دوستش داشتم ...چرا؟ این... مرگ عادلانه ای... نیست
سوچی اونو اونقدر از شنیدن دوباره صداش خوشحال شد که اشکهاش سرازیر شدند پسر جوان فکر میکرد به خاطر اتفاقات این مدت ناراحت شده ولی وقتی با لبخند زمزمه کرد: بالاخره حرف زدی! تازه متوجه شد دوباره تونسته چیزی به زبون بیاره
و اون شب هردو شبشون رو با گریه گذروندن پسر جوان از شنیدن اون حقیقت تلخ و خشونتی که دوستش تجربه کرده و مرد از دوباره به حرف اومدن پسرش
فردای اون روز روز تعطیل بود و مرد میانسال وقت گذاشت تا دروس عقب افتاده پسرش رو باهاش کار کنه چویا بعد از مدتی دوباره درس خوندن رو از سر گرفت ولی دیگه مثل قبل در مورد دوستش افکار منفی نداشت و نگران حالش بود ولی وقتی در موردش با پدرش صحبت کرد مرد ازش خواست مدتی صبر کنه و فعلا دور بودن از عمارت عاقلانه ترین راه بود
YOU ARE READING
My Little Ginger Destiny
Fanfictionاوسامو بعضی وقتها ادمهای مهم زندگیت ترکت میکنن، تو فکر میکنی با رفتن اونا فرصت زندگی کردنت هم باهاشون میره ولی حقیقت اینه که وقتی به خودت میای میبینی که مجبوری به زندگی در تنهایی ادامه بدی ولی ترک کردن همیشه بد نیست و اونا هم چون ازت تنفر دارن اینکا...
