eternal fall

303 44 94
                                        

14_ سقوط ابدی  

مدت زیادی از اون اتفاق سپری شده بود و حالا دو پسر هفده ساله شده بودند

چویا فکر میکرد با اومدنش به عمارت میتونه به دوستش کمک کنه البته در مورد تحصیل همه چیز خیلی خوب پیش رفته بود پسرها باهوش بودند و خیلی خوب همه چیز رو یاد میگرفتند البته اقای سوچی دیگه معلم اونها نبود و چند سالی میشد که معلمهای جدیدی داشتند هر روز سه معلم سر ساعت مشخص براشون دروس مختلف رو تدریس میکردند
دیگه خبری از بچه بازی و زنگ تفریحهایی که با اقای سوچی داشتند نبود و فضا جدی تر شده بود ولی اوسامو همچنان از حل کردن تکالیف فراری بود و چویا مجبور بود دستخطش رو جعل کنه

معلم محاسبات که سختگیرتر از همه بود متوجه میشد ولی پسر ارباب زمان تدریس اونقدر سرد و گستاخ بود که هیچ کس جرئت مخالفت باهاش رو نداشت

تغیر حالت های اون از زمان بچگی خیلی بیشتر شده بودند و وقتی عصبانی یا جدی میشد حتی چویا هم ترجیح میداد بدون مخالفت فقط گوش به فرمانش باشه

حالا که معلم سابق دیگه به عمارت نمیومد وقتشو صرف یه کار پاره وقت میکرد اما با وجود مخالفت هایی که نشون میداد ارباب اجازه نداد چویا رو به مدرسه عادی ببره و اصرار داشت اونجا درس بخونه
پدرخونده اصلا نمیتونست منطق پشت این موضوع رو درک کنه و پسر مو نارنجی هرگز اجازه نداد پدر خونده اش متوجه اون پیمان عجیب بشه ، درسته که مخالفتی نداشت ولی معلم سابق متوجه بود با بودن در عمارت بیشتر صدمه میبینه ولی هیچ قدرتی برای مخالفت نداشت و این اواخر بیشتر از گذشته به انتخاب چویا به عنوان فرزندخونده شک میکرد و حس عذاب وجدان در مورد اینده نامعلوم پسرش ناراحتش میکرد و از طرفی اون بچه با وجود مشکلات همیشه درکنارش لبخند میزد و هیچ وقت شکایتی نداشت

چویا دوباره مثل همیشه توی اتاق طبقه اخر اتاق نزدیک انبار بود کلافه درحالیکه سعی داشت زخم کمرش رو پانسمان کنه اهی کشید ناگهان در اتاق باز شد و خانوم عمارت وارد شد هاروکا با دیدن وضع پسر جوان اخم کرد و در رو پشت سرش بست: بازم داری پنهان کاری میکنی؟

چویا سعی کرد لبخند بزنه و جواب داد: چیزی نیست فقط یه زخم کوچیکه

زن برای کمک کردن بهش پیش قدم شد و ن
مثل یه خطاکار دوباره گیرش انداخته بود
مایع ضدعفونی کننده رو بی هوا روی زخمش خالی کرد و داد پسر مو نارنجی رو دراورد

هاروکا درحالیکه مشغول پانسمان شد عصبانی گفت:
مگه نگفتم خودتو سپر بلای اون عوضی نکن ، تو که میدونی چه قدر خطرناکه

چویا  که روی صندلی قدیمی وسط اتاق نشسته بود تا زن زخمشو ببنده جواب داد: نمیتونستم‌ فقط نگاه کنم خیلی بد میزدش هیچ جای سالمی روی بدنش نمونده ، میدونی بدترین قسمتش چی بود؟
حتی شکایتم نمیکرد عین یه عروسک زیر دستش مونده بود چه طور میتونی به عنوان مادرش اینقدر بیخیال باشی؟

My Little Ginger Destiny Historias para obsesionarse. Descúbrelo ahora