panic

370 51 2
                                    

"راستی به کی گفتی از خودراضی، خرس کوچولو؟"

"خرس کوچولو؟"

چشمای تهیونگ چهار تا شد‌. خرس کوچولو؟ این دیگه چه نوع اسمیه که براش گذاشته؟ و اینکه چرا باید یکی برای دشمنش همچین اسمی بزاره؟

تهیونگ سعی کرد چهره ی خونسرد خودشو رو نگه داره و پرسید:
"از کی تا حالا انقدر با من پسر خاله شدی؟"

جونگکوک از روی تخت بلند شد و به سمت تخت تهیونگ اومد. تهیونگ حس کرد قلبش شروع کرد که تندتر بزنه.

"از کی تا حالا انقدر باهات پسر خاله شدم؟... بزار فکر کنم... شاید از همون روز اول که اومدی."
جونگکوک با یه لحن خواصی که تهیونگ تا حالا نشنیده بود جواب داد و خودشو به تختی که تهیونگ روش نشسته بود، رسوند.

تهیونگ نمی فهمید داره چه اتفاقی داره میوفته چی شد یه دفعه جونگکوک انقدر تغییر کرد.

"برو عقب چیکار داری می کنی."

جونگکوک دوباره قیافه ی جدیه قبلیش رو گرفت و رفت و نشست رو تخت خودش. و بعد شروع کرد به خندیدن.

تهیونگ تو شوک بود با خودش گفت:
'ودف، الان چی شد؟'

"مثل اینکه قدرتام هنوز سر جاشونن، با اینکه مدت هاست که ازشون استفاده نکردم."
جونگکوک گفت و باعث شد تهیونگ بیشتر تعجب کنه.

"قدرت؟"
تهیونگ پرسید

"آره قدرت سر کار گذاشتن و اقوا کرد. واقعا چی درمورد من فکر کردی؟ که من واقعا تو رو... دوست داشته باشم؟ اگه یک روزی دیدی من همین چیزی گفتم مطمعن باش اون من نیستم یا اینکه مخم تاب برداشته."
جونگکوک با لحن تمسخر آمیزی اینا رو به تهیونگ گفت و همزمان که داشت می خندید.

"مثل اینکه خیلی می خوای صورتت رو برات قرینه کنم؟"
تهیونگ با یه لحنی که عصبانیت ازش می بارید گفت.

تهیونگ دوباره پا شد که بره و اونور صورت جونگکوک رو قرینه کنه. ولی منصرف شد چون یه تنبیه بدتر نمی خواست. پس نشست سر جاش و یه نفس عمیق کشید که از کوره در نره.

"چی شد؟ ترسیدی؟ آخی خرس کوچولو می ترسه اوخ بشه."
جونگکوک که داشت از حرص تهیونگ در آوردن لذت می برد اینا رو گفت که بیشتر حرصش رو در بیاره.

تهیونگ که حس می کرد که اگه اونجا بیشتر بمونه ممکنه کار به جا های باریک بکشه پس بلند شد و از اتاق رفت بیرون.

◇◇◇◇◇◇◇◇◇

بالاخره مدرسه ی تهیونگ تموم شد و می تونست بره خونه. تهیونگ با تموم سرعت از مدرسه رفت بیرون. حتی با جیمینم یادش رفت خدافظی کنه. چون اصلا نمی خواست با جونگکوک چشم تو چشم بشه.

وقتی رسید خونه خواهرش هنوز سر کار بود.‌ این روزا رییس لیسا خیلی بهش سخت می گرفت و لیسا همش دیرتر از قبلا میومد.

تا تهیونگ رفت یه دوشی گرفت و بعد برای شام و ناهار فردا هم یه چیزی درست کرد، لیسا اومد.

"سلااام خوبی"
تهیونگ از تو آشپزخونه گفت.

"آره خوبم. ولی مثل اینکه امروز حسابی تو مدرسه گل کاشتی."
لیسا که کاملا می شد خستگی رو روی صورتش دید، گفت.

"اهااان... اونو میگی. یه دعوای جزئی کوچولو بود. فقط من زدم دماغ اونو پکوندم و اونم گونه و فکمو."

"کاملا می تونم ببینم قشنگ معلومه با بد کسی در اوفتادی، اونجوری که این به تو مشت زده."

"بد آدمی؟ نه بابا. فقط... خیلی از خود راضیه."

"اسمش چیه، برم منم یه راند تا می خوره بزنمش؟"

"جئون جونگکوک. یکی از این پسراس که خیلی فکر می کنه خیلی کوله."

"جئون جونگکوک؟ اون که داداش رئیس شرکتیه که من توش کار می کنم. جالب شد"

"چییی؟ داداشش کیه توئه؟ رئیس تو؟ همون که انقدر به تو سخت میگیره؟"

"شرکت مال جئون بزرگه ولی پسر بزرگش شرکت رو این روزا می چرخونه. و آره از موقعی که این رییس شد خیلی به من سخت میگیره. قبل اینکه اون رییس بشه من فقط یکی از کد نویسای ارشد بودم ولی الان هم کد می نویسم هم دستیارش شدم."

"پس اینا خانوادگی رو مخن یه ارث خانوادگی دارن."

تهیونگ حالا فهمیده بود چرا این روزا خواهرش خیلی دیر می کنه و خسته‌اس. دلش می خواست یک مشت دیگه به صورت جونگکوک بزنه. نمی دونست چرا؟ آخه چه ربطی به جونگکوک داشت؟ به هرحال داداش جونگکوک بود که داشت به خواهرش سخت می گرفت، پس شاید حقشو داره.

تهیونگ که دیگه نمی خواست به جونگکوک و هرچیزی که به جونگکوک ربط داره فکر کنه، خواست که موضوع بحث رو عوض کنه.

"لیسا راستی مدرسه یه برگه داده می گه می تونید برید کار پاره وقت و من راستشو بخوای می خوام برم چون آخر هفته ها خیلی تایم آزاد دارم و می خوام ازشون استفاده کنم."
تهیونگ با لحنی گفت انگار داشت یکجورایی التماس می کرد.

"مطمعنی که می تونی؟ چون همین الانشم از ساعت ۸ تا ۳ میری مدرسه."

"لیسااا. لطفااااااا از پسش بر میام."
تهیونگ قیافشو به کیوت ترین حالت ممکن تغییر داد. تهیونگ می دونست لیسا نمی تونه به اون قیافه نه بگه.

"اوکی برو برگه رو بیار با هم یک کدومو انتخاب کنیم."

تهیونگ یه "هورا"ای گفت و برگه رو آورد. حدود سی دقیقه ای طول کشید تا تهیونگ و لیسا بلاخره انتخاب کنن تهیونگ کجا بره سر کار. بلاخره بعد یک مشت تحقیقات و اینا برای مک‌دونالد مرکز شهر و یه مارکت درخواست فرستادن.

بعد یه ۳ ساعت، برای لیسا یه ایمیل اومد که تهیونگ توی شعبه ی مک‌دونالد تو مرکز شهر از همین آخر هفته می تونه شروع به کار بکنه.

◇◇◇◇◇◇◇◇

خب اینم از این پارت
سی یو تا پارت بعدی خدافظظ

jälkiistunto (Detention)Where stories live. Discover now