trip

256 26 0
                                    

اونا حدود ۳ ساعته که راه اوفتاده بودن و همینجوری داشتنن به سمت شمال میرفتن. ته کل مدت توی روی صندلی کناری کوک نشسته بود و سرش رو روی شونه های کوک گذاشته بود و داشتن با هم اکسپلور ته رو چک میکردن. اکسپلور ته کلا پر کاسپلی، ترنزیشن و بی ال بود. اولش که شروع به دیدن کرده بودن هرچی ته پایین‌تر می‌رفت کوک بیشتر تعجب میکرد آخه یهویی می‌دیدی یه پسر بالا تنه لخت از اون گنده هاش میومد و یه کاسپلی انیمه ای مثل جوجوتسو میپوشید ولی خب دیگه عادی شد. البته کوک همیشه بعد اینکه یه ترنزیشن یا کاسپلی میومد و میدید ته مهوش شده حسادت میکرد و می‌گفت که من خیلی از اون بهترم و من اگه بخوام انجامش بدم خیلی بهتره از این میشه.

  جیمین و یونگی هم توی ردیف جلویی‌‌شون کنار هم نشسته بودن و داشتن با هم فیلم می‌دیدن. البته اگه بشه به اون کنار هم نشستن و فیلم دیدن گفت. چون جیمین رفته بود وسط پای یونگی نشسته بود و هی پایین تنش رو تکون تکون میداد. کاملا هم معلوم بود هدفش چیه و این باعث شده بود که یونگی نفهمه داستان فیلم چیه یا اصلا چه اتفاقی داره توش میفته. یونگی چند دفه توی گوش جیمین غرید که بس کنه ولی جیمین ول کن نبود.

چا اون وو هم که مثل یه عقاب توی ردیف بغلی ته اینا تنهایی نشسته بود و کتاب میخوند و بعضی وقتی یه نچ نچی میکرد به کوک و یونگی که بخواطر پارتنراشون اونو فروخته بودن میکرد و ادامه ی کتابش رو میخوند رو می‌خوند. یه چند دفه ای هم تیکه های همیشگیش رو انداخت مثلا اینجا دیگه جای من نیست و مثل اینکه اگه بخوام با شما هم بمونم باید یه پارتنری جور کنم و حالا من اگه یه دوست دختر پیدا کنم هم منو راه میدین یا حتما باید پسر باشه؟ و از این قبایل

بعد حدود ۵ ساعت رانندگی، وارد به جاده ی فرعی شدن. کل شب دیروز برف اومده بود و الان همه جا رو ۲۰ سانت برف گرفته بود. تنها چیزی که می‌دیدن، جنگلی از درخت های کاج و سرو که با برف پوشیده شده بود، بود. ته تا حالا انقد برف توی کل زندگیش ندیده بود.
تا ته داشت به این چیزا فکر میکرد اتوبوس وسط ناکجا آباد وایساد. همه جا جنگل بود و برف اصلا یه خیابون یا خونه ای اینجا نبود چی برسه به یه هتل.

معلم جلوی اتوبوس وایساد و گفت:
_ رسیدیم یه سری نکات بگم و آزادید که برید. هرکی با کسی که بغلش نشسته توی یه ایگلو می‌مونه.
و همون موقع یکی دیگه از معلما شروع کرد به هر دو نفر به کلید بده. چا اون وو که تنها نشسته بود، یه کلید فقط برای خودش گرفت.

ته توی شوک بود اون درمورد ایگلو های معروف قطب شمال شنیده بود ولی فکر نمی‌کرد یه روز توی یکی از اونا بمونه. شاید اشتباه شنیده بود یا شاید یه اصطلاح باشه و واقعا منظورشون ایگلو نباشه.

_خرگوش منظور معلم چیه؟ واقعا قراره توی ایگلو بمونیم؟

_صبر کن آقا کوچولو خودت میبینی.

jälkiistunto (Detention)Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang