chapter 17

963 163 84
                                    

روز گذشته یکی از سخت‌ترین روزهایی بود که در اون عمارت گذرونده بود

Oops! Ang larawang ito ay hindi sumusunod sa aming mga alituntunin sa nilalaman. Upang magpatuloy sa pag-publish, subukan itong alisin o mag-upload ng bago.

روز گذشته یکی از سخت‌ترین روزهایی بود که در اون عمارت گذرونده بود.
چیزی که خوشحالش می‌کرد حضور دلگرم کننده بتی، دایه آلفا بود. پیرزن دیروز اطراف ظهر قبل از مراسم خودش رو به میفیلد رسوند.

شبی که تهیونگ بهش گفته بود کسی که مادرش رو کشته خودش بوده شوکه شد اما حال بد آلفا بعد از اون جمله باعث شد دیگه چیزی نپرسه و اون صحبت رو ادامه نده اما دیروز قبل از مراسم سؤالش رو بار دیگه، اینبار از دایه بتی پرسید.

پیرزن اول ازش خواست تا مسئله رو با خود آلفا حل کنه اما جونگکوک متوجه به هم ریخته بودن آلفا بود. به همین دلیل به بتی گفت:
_تهیونگ تو موقعیتی نیست که راجع به این موضوع صحبت کنه. من فقط میخوام بهش کمک کنم.

بتی بعد از شنیدن دلیل امگا نگاه نامطمئنی به پسر انداخت و شروع به صحبت کرد:
_اینکه تهیونگ بهت گفته قاتل مادرش بوده به هیچ عنوان صحت نداره ارباب جوان. اون خودش رو به ناحق مقصر میدونه و دلیلش هم برمیگرده به پدر آلفا.
اینبار جونگکوک کنجکاوتر شده بود. پدر آلفا چه ارتباطی به این موضوع داشت؟
_میشه واضح‌تر توضیح بدید؟

بتی نفس عمیقی کشید و عینکش رو از روی صورت‌ برداشت.
انگار چاره‌ای جز گفتن حقایق نداشت. نگاه خیرش رو به چشم‌های کنجکاو امگا سپرد و ادامه داد:
_ارباب کیم دو سال قبل از به دنیا اومدن تهیونگ جفتش رو تو سفر پیدا کرد. ارباب دیوانه‌وار عاشق اون زن بود اما یه مشکل وجود داشت. بدن امگا برای به دنیا آوردن فرزند به اندازه کافی قوی نبود و هربار قبل از زایمان بچه رو از دست میدادن.
به دنیا اومدن تهیونگ برای ارباب کیم یک معجزه بود که بهاش جون همسرش بود. ارباب میدونست همسرش از زایمان جون سالم به در نمی‌بره اما اون یه وارث می‌خواست.

با تموم کردن جملش دوباره عینکش رو روی صورتش گذاشت. خطوط روی پیشانی زن به عمق اندوه جاری در صداش بود.
تنها یک چیز تو سر جونگکوک میچرخید اما قبل از اینکه سؤالش رو به زبون بیاره بتی ادامه داد:
_اینکه تهیونگ فکر میکنه قتل مادرش به دست اون صورت گرفته بخاطر بی‌رحمیه اربابه‌.
اون مرد نه تونست از همسرش بگذره و نه ترس از به باد رفتن نام خانوادگیش گذاشت اون رو نجات بده.
بعد از به دنیا اومدن تهیونگ جوری رفتار کرد انگار اون بچه وجود نداره.
من از همون لحظه اول اون رو مثل پسر خودم دونستم اما شما احتمالا بهتر از همه این رو درک میکنی ارباب جوان؛ هیچ چیز جای والدین واقعی آدم رو پر نمیکنه.

Love, Hate And everything in between Tahanan ng mga kuwento. Tumuklas ngayon