chapter 25

1.7K 220 64
                                        

اتاق در سکوت غلیظی غرق شده بود. نور کم‌ جون شمع روی میز، سایه‌های لرزونی رو روی دیوارها می‌انداخت که با هر نفس تهیونگ انگار جا به‌ جا می‌شدن.
نامه‌ کهنه در دستش سنگینی عجیبی داشت. مثل اینکه فقط یه تیکه کاغذ نبود، بلکه بار همه‌ اون سال‌های دلتنگی و درد رو به دوش می‌کشید.

انگشت‌هاش رو لبه‌های پاره‌ کاغذ کشید و برای لحظه‌ای چشم‌هاش رو بست.
رایحه جونگکوک شیرین، گرم و حالا با یه تلخی ریز از اضطراب در فضا پیچید و نمی‌تونست آشوب تو دلش رو ساکت کنه.

جونگکوک هنوز رو به‌ روش ایستاده بود و دست‌هاش رو جلوی خودش گره کرده و نگاهش بین تهیونگ و زمین می‌چرخید.
دلش می‌خواست چیزی بگه و توضیح بده ولی انگار کلمات تو گلوش قفل شده بودن.

تهیونگ اما دیگه انگار حواسش بهش نبود. چشم‌هاش رو باز کرد و به خطوط نرم و در هم نامه خیره شد. دست خطی که نمی‌شناخت اما حس عجیبی نسبت بهش داشت.

نفس عمیقی کشید و بدون این که به جونگکوک نگاه کنه، زیر لب گفت:
_این چیه جونگکوک؟
صداش آروم بود اما انگار طوفانی پشتش خوابیده.

جونگکوک لب‌هاش رو تر کرد اما قبل از این که بتونه جوابی بده تهیونگ کاغذ رو باز کرد.
انگشت‌هاش کمی لرزید؛ چیزی که خودش نمی‌خواست بهش اعتراف کنه.
وقتی خط اول رو خوند، نفس در سینش گیر کرد.

"تهیونگ من، عزیزترینم
خوشحالم که این نامه رو می‌خونی."

قلبش یک لحظه از تپیدن ایستاد. صدای مادرش حالا، تو این کلمات پنهان بود و هر کلمه غم بزرگی رو بهش هدیه می‌داد.
ادامه داد.
هر خط مثل بغضی بود که عمیق‌تر در گلوش فرو می‌رفت.

"من هیچوقت نخواستم که تنهات بذارم عزیزم و مطمئن باش که براش تلاش کردم اما فکر نمی‌کنم بتونم تهیونگ.
وقتی داشتم تو رو به دنیا می‌آوردم می‌دونستم شاید دیگه فرصتی نداشته باشم که خودم بزرگت کنم برای همین این نامه رو برات نوشتم.
تهیونگ، عزیزتر از زندگی، مطمئن باش که ارزشش رو داشت. وقتی با انگشت‌های کوچیکت دستم رو گرفتی مطمئن شدم که ارزش زندگیم رو داری.
می‌دونم قراره سخت بگذره پسرم اما این رو بدون که تو هیچ تقصیری نداشتی. تو فقط یه هدیه بودی، بهترین هدیه‌ای که خدا بهم داد.
دوستت دارم پسرم."
دست خط مادرش تا آخر نامه کمی غیر قابل خواندن می‌شد و همین نشون میداد که اون زن با توان آخرش این نامه رو برای تهیونگ نوشته.

تهیونگ اخم‌هاش رو در هم کشید. گرگش در سینه ناله‌ آرومی کرد و انگار دلش می‌خواست از این درد فرار کنه.
مادرش؟ این حرف‌ها رو مادرش براش نوشته بود؟ همون زنی که تو بستر مرگش تنها مونده بود.
حالا داشت بهش می‌گفت که تقصیر اون نبوده؟

نفس شکسته‌ای از دهنش بیرون اومد. چشم‌هاش تار شد.
این بار نمی‌تونست بگه از خشم بود یا از اشک. کاغذ رو تو مشتش فشرد و سرش رو بالا آورد.

Love, Hate And everything in between Where stories live. Discover now