[کامل شده]
در عمارتی که سایههای گذشته درش نفس میکشن، تهیونگ با زخمهایی پنهان و جونگکوک با قلبی پر از نور به هم گره میخورن.
در دنیایی که غریزه عشق رو به جنگ میکشونه میشه بین نفرت و بخشش، ترس و امید راهی پیدا کرد؟
رازی که به آرومی رو میشه و ز...
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
با رسیدن به عمارت، روشنایی روز جای خودش رو به تاریکی داده بود. هوا روز به روز سردتر میشد و این نشانهی نزدیک شدن زمستان بود. باد سردی که میان درختان میپیچید، برگهای خشک و زرد رو تکون میداد و بعضی رو روی زمین میریخت.
جونگکوک، که شنل تهیونگ را دور خودش پیچیده بود، بهآرامی در آغوش همسرش جا گرفته بود. سفر طولانی خستهش کرده بود و هیچ علاقهای به تکون خوردن نداشت. گرمای بدن تهیونگ حس آرامش دلپذیری درونش ایجاد میکرد، انگار اون آغوش تنها جایی بود که در اون امنیت داشت.
با توقف کالسکه، ادوارد پیاده شد تا در رو برای اون دو باز کنه. با دیدن چشمان بستهی جونگکوک، نگاهش رو به تهیونگ دوخت و بعد از تعظیم کوتاهی، بهآرامی گفت: _ارباب، رسیدیم. تهیونگ، که انگشتانش رو به نرمی در موهای همسرش فرو برده بود، سری به نشانهی تفهیم تکون داد و با صدایی که به سختی شنیده میشد گفت: _ ممنونم ادوارد. میتونی بری استراحت کنی. ادوارد تعظیم کوتاهی کرد و به سمت اسبها رفت تا بعد از سپردن اونها به اصطبل، به خانه برگرده.
تهیونگ، با احتیاط و دقت سعی کرد بدون بیدار کردن جونگکوک از کالسکه خارج بشه. وقتی پاهاش زمین رو لمس کرد، دستی زیر زانوهای پسر انداخت و او را در آغوش گرفت. بدن جونگکوک کمی تکون خورد، اما حتی پلک هم نزد. تهیونگ لبخند کمرنگی زد. همسرش انقدر خسته بود که حتی متوجه نشد که رسیدن. با گامهایی محکم و مطمئن وارد عمارت شد.
نور گرم فانوسهای دیواری، سایههای متحرکی روی دیوارهای بلند ایجاد کرده بود. ویلیام، که در تالار اصلی منتظر ایستاده بود، با دیدن صحنهای که مقابلش قرار داشت، برای لحظهای متعجب ماند. تصور دیدن اربابش در حالی که همسرش رو اینگونه در آغوش گرفته بود، هنوز براش عجیب بود. با این حال، سری فرود آورد و چیزی نگفت.
تهیونگ مسیرش رو به سمت پلهها ادامه داد و به طبقهی بالا رفت. در اتاق رو به آرومی باز کرد و بدن گرم جونگکوک را روی تخت گذاشت. پسر که هنوز در خوابی عمیق بود، کمی در جاش تکون خورد و پتو رو بین انگشتاش فشرد.
تهیونگ بعد از تعویض لباسهای خودش و جونگکوک، کنار او دراز کشید. نگاهش روی صورت خواب آلود همسرش لغزید. خطوط ظریف چهرهاش زیر نور ضعیف اتاق حتی معصومانهتر به نظر میرسید. لبهای نیمهباز و مژههایی که روی گونهاش سایه انداخته بودند، تصویری رو میساخت که تهیونگ دوست داشت تا ابد در ذهنش نگه دارد.