chapter 26

1.4K 200 30
                                        

Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.



روزها به آرامی می‌گذشت و عمارت میفیلد انگار رنگ تازه‌ای به خود گرفته بود.
خبری از سنگینی قدیمی در دیوارهاش نبود. انگار نور خورشید شفاف‌تر بود و صدای پرنده‌ها از باغچه‌ پشت عمارت موسیقی آرومی می‌ساخت.

تهیونگ این روزها بیشتر از همیشه آروم بود. هر صبح با جونگکوک کنار میز صبحونه می‌نشست، به خنده‌هاش گوش می‌داد و به خودش یادآوری می‌کرد که دیگه گذشته پشت سر اون‌هاست.

اون روز هوا گرم و آفتابی بود و نسیم خنکی از بالای تپه‌ها می‌اومد.
تهیونگ و جونگکوک در حیاط، نزدیک درخت بلوط قدیمی که سایش روی زمین پهن شده بود قدم می‌زدن.
امگا شاخه گلی یاس در دست گرفته بود و داشت با خنده تعریف می‌کرد که چطور آشپز پیر دیروز سعی کرده بود بهش طریقه پخت سوپ جدیدی رو یاد بده و در آخر هم سوپ رو سوزونده بودن.
تهیونگ به صداش گوش می‌داد؛ به اون لحن گرم و شیطون که لبخندی ریز همراهش بود.

برای لحظه‌ای جونگکوک وسط حرفش مکث کرد. قدمش کند شد و دستش رو که تا حالا تو هوا تکون می‌داد، به تنه‌ درخت کنارش تکیه داد.

تهیونگ سرش رو چرخوند و اخم‌هاش رو در هم کشید.
_جونگکوک؟ چی شد؟
پسر نفس عمیقی کشید و با لبخندی ضعیف گفت:
_فکر کنم یه کم سرم گیج رفت. چیزی نیست، فقط... حرفش تموم نشده بود که پاهاش کمی لرزید و گل یاس از دستش افتاد روی چمن.

تهیونگ سریع جلو رفت و با گرفتن بازوش قبل از این که جونگکوک چیزی بگه اونو به خودش تکیه داد.
_نمی‌خوام بشنوم که چیزی نیست. بیا بریم تو.
صداش محکم بود اما لرزشی ریز توش داشت. نگرانی‌ای که نمی‌تونست پنهانش کنه.

جونگکوک خواست اعتراض کنه اما وقتی به چشم‌های تهیونگ نگاه کرد که پر از دلواپسی و سایه‌ا‌ی عجیب بود فقط سرش رو تکون داد.
تهیونگ بازوی جونگکوک رو دور شونش انداخت و آروم اون رو به سمت عمارت برد.

وقتی به در ورودی رسیدن تهیونگ با یک دست در رو باز کرد و جونگکوک رو به سمت مبل نزدیک راهرو هدایت کرد.
جونگکوک روی مبل نشست و تهیونگ جلوش زانو زد.
دستی روی پیشونی همسرش گذاشت. گرم بود؛ نه خیلی داغ، ولی به اندازه‌ای بود که قلبش تندتر بزنه.

Love, Hate And everything in between Where stories live. Discover now