Chapter 28

2.1K 240 44
                                        

آفتابی که هر روز درخشان‌تر از دیروز می‌درخشید دلیلی جز حال خوب ساکنین عمارت نداشت

¡Ay! Esta imagen no sigue nuestras pautas de contenido. Para continuar la publicación, intente quitarla o subir otra.

آفتابی که هر روز درخشان‌تر از دیروز می‌درخشید دلیلی جز حال خوب ساکنین عمارت نداشت. حالا حتی هوای گرفته و بارانی گاه گاه میفیلد هم رنگ و بوی دیگری داشت.

باغچه گل رزی که قبل از رسیدگی امگا در حال خشکیدن بود حالا به زیبایی قبل شده بود و فضا رو پر از عطر خوش بوی گل رز میکرد.

یکی از سرگرمی‌های جدید تهیونگ که براش از زیباترین منظره‌ها بود نشستن در بالکن اتاق و خیره شدن به امگایی بود که زندگیش رو به طور کامل دستخوش تغییر کرده بود.

حالا متوجه میشد که همسرش رو با تمام وجود میپرسته و خدا رو شاکر بود که از دستش نداده.
یکی دیگه از چیزهایی که هیچوقت تازگیش رو از دست نمیداد پیوند ذهنی بود که حالا بینشون برقرار بود.

ارتباطی که هر دفعه جونگکوک رو شگفت زده میکرد و باعث خنده آلفا میشد.
جونگکوک هنوز به طور کامل یاد نگرفته بود که چجوری ارتباط بینشون رو کنترل کنه و همین باعث میشد افکارش مثل دفتری باز در دست آلفا باشه.

در حالی که زیر رگه‌های طلایی آفتاب در حال هرس کردن بوته‌ها بود صدای قدم‌های ویلیام حواسش رو پرت کرد.
_ارباب پیک براتون نامه آورده.

با تعجب به سمت ویلیام چرخید. چه کسی برای جونگکوک نامه میفرستاد؟
_برای من؟
_بله ارباب.

با گرفتن کاغذ در دستش بدون تعلل بازش کرد و با خوندن هر خط کنی گیج‌تر میشد‌.
ویلیام که متوجه سردرگمی پسر شد قدمی به جلو برداشت و گفت:
_ارباب جشن ماه کامل یک رسم قدیمی در میفیلده. البته که برگزاری جشن وظیفه همسر آلفاست اما قبل از این مشاور منطقه به همراه بانو بتی کارهارو انجام میدادن چون ارباب کیم علاقه‌ای به اینجور جشن‌ها نداشتن. مشاور میخوان بدونن امسال باید چجوری مراسم رو برگزار کنن؟

حالا که متوجه موضوع شده بیشتر از قبل سردرگم بود. چرا قبل‌تر از اون تهیونگ هیچوقت از این جشن حرفی نزده بود.
میدونست که نمی‌تونه به تنهایی مسئولیت جشنی که هنوز هیچی ازش نمیدونه رو به عهده بگیره برای همین باید از بتی کمک می‌گرفت.
"حتی فکرش رو هم نکن عزیزم"

تهیونگ که اون لحظه از بالکن به اون دو نگاه می‌کرد از طریق ارتباطش با جونگکوک گوشزد کرد اما جونگکوک بدون توجه به آلفا به ویلیام گفت:
_لطفا به دایه بتی نامه بنویسید‌ و ازش بخواید هرچه زودتر به میفیلد برگردن. بعد از اون تکلیف جشن رو هم مشخص میکنم.
ویلیام تعظیم کوتاهی به نشانه تفهیم کرد و بدون وقفه رفت تا دستورات ارباب جوان رو انجام بده.

Love, Hate And everything in between Donde viven las historias. Descúbrelo ahora