chapter 27

1.6K 226 62
                                        

چند روز از اون ظهر در حیاط گذشته بود و عمارت کم‌ کم به ریتم آروم خودش برگشته بود

Ups! Gambar ini tidak mengikuti Pedoman Konten kami. Untuk melanjutkan publikasi, hapuslah gambar ini atau unggah gambar lain.

چند روز از اون ظهر در حیاط گذشته بود و عمارت کم‌ کم به ریتم آروم خودش برگشته بود.
جونگکوک هر روز بهتر می‌شد. رنگ صورتش دیگه پریده نبود و خستگی جاری در چشم‌هاش جای خودش رو به همون برق همیشگی داده بود.
صبح‌ها کنار پنجره می‌نشست و به باغچه نگاه می‌کرد و گاهی با بهونه‌ کوچیکی از تخت پا میشد تا تهیونگ رو اذیت کنه.
تهیونگ هنوز مواظبش بود؛ حتی شاید بیشتر از چیزی که لازم بود.

اما جونگکوک دیگه به این عادت کرده بود و فقط با خنده سر به سرش می‌ذاشت.
یک روز صبح وقتی جونگکوک با یک فنجان چای کنار پنجره ‌سالن دراز کشیده بود صدای کالسکه‌ای در حیاط پیچید.

دکتر هریسون دوباره اومده بود. این بار اما به اصرار تهیونگ که هنوز کمی نگرانی در دلش مونده بود.
وقتی در باز شد و دکتر هریسون با همون کیف چرم قهوه‌ایش وارد شد جونگکوک چشم‌هاش رو چرخوند و به تهیونگ گفت:
_جدی؟ باز هم دکتر؟ فکر کنم دیگه باید بهش یه اتاق تو عمارت بدیم!

تهیونگ فقط لبخندی ریز زد و کنارش ایستاد. هریسون نبض جونگکوک رو گرفت، به نفس‌هاش گوش داد، و چندتا سوال ساده پرسید. جونگکوک با لحنی شوخ جواب داد:
_دیگه حتی یک سرگیجه‌ کوچیک هم نداشتم. تهیونگ فقط زیادی نگرانه.

هریسون خندید و رو به تهیونگ گفت:
_حال امگاتون کاملاً خوبه ارباب. فقط مواظب باشید خودش رو خسته نکنه. فکر کنم دیگه نیازی به من نیست.
تهیونگ نفسش رو آروم بیرون داد و سرش رو تکون داد.
_ممنون هریسون.
ولی وقتی دکتر رفت هنوز گره‌ای نامعلوم در دلش بود. حسی که نمی‌تونست کامل کنارش بذاره.

اون چند روز جونگکوک سعی کرد به زندگی عادیش برگرده. احساس می‌کرد بعد از اون اتفاق کمی از آلفا دور شده.
غروب روز بعد وقتی تهیونگ در اتاق کارش بود جونگکوک آروم در رو باز کرد و با لبخندی کم رنگ وارد شد.
پیرهن گشادی پوشیده بود که شونش رو نشون می‌داد و موهاش کمی به ‌هم ‌ریخته بود.

به سمت میز رفت. رو لبه‌ میز نشست و دستش رو آروم روی گردن تهیونگ کشید.
_زیادی داری کار می‌کنی. بیا یه کم استراحت کنیم.
تهیونگ بهش نگاه کرد. به چشم‌هاش که حالا پر از گرمای آشنایی بودن.
برای یک لحظه نفسش تند شد.
جونگکوک نزدیک‌تر شد. لب‌هاش رو به لب‌های همسرش رسوند و بوسه‌ نرم و کش‌داری رو شروع کرد اما تهیونگ آروم امگاش رو عقب کشید و گفت:
_جونگکوک هنوز زوده. نمی‌خوام حالِت بد بشه.

Love, Hate And everything in between Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang