30(s2)

1K 166 185
                                        

تاج‌گل‌هایی که به ترتیب در کنار راهرو صف کشیده بودن، رایحه‌ی تلخ و سنگینی رو توی فضا پراکنده می‌کردن...
قدم‌های کوتاهش بی‌صدا، اما سنگین بود...
بعد از دقایقی، مقابل در اتاقی که دنبالش می‌گشت متوقف شد...

نفس عمیقی کشید و خودش رو برای دیدن چیزی که انتظارش رو میکشید، آماده کرد...
نگاهش روی مردی با کت و شلوار مشکی لغزید...
اون رو می‌شناخت....
برخلاف روزهایی که چهره پر از امیدش رو میدید، حالا پیر و شکسته شده بود...

نگاهش رو از مرد گرفت و به تصویر خندون مقابلش چشم دوخت...
قاب عکسی که نوار مشکی ظریفی، گوشه‌ی اون رو تزئین کرده بود...
تصویر پسری جوون، با لبخندی که همیشه زنده و پرانرژی به نظر می‌رسید...

پلک کوتاهی زد و چشم های سرخش به سوزش افتاد...
ماه ها از آخرین باری که چهره خندون اون پسر و میدید گذشته بود و حالا....

خیره به عکسی که درون قاب آروم گرفته بود، بالاخره پا به داخل اتاق گذاشت...

چشم‌هاش از بی‌خوابی سرخ شده و قدم‌هاش سست و بی‌جون بود...
چیزی درون سینه‌اش سنگینی می‌کرد و بغض عجیبی توی گلوش نشسته بود...

با هر قدمی که برمی‌داشت، خاطره‌ای توی ذهنش تداعی شده و باعث خیسی چشم هاش میشد...
همه روزهایی که در کنار پسر گذرونده بود، یکی یکی توی ذهنش تکرار می‌شدن... تصویر شیطنت ها و بازیگوشی هاش مقابل چشم هاش بود و صدای خنده های بلندش توی گوشش میپیچید...

جیمین توی تمام این مدت امید داشت و به انتظار نشسته بود....
چشم‌ انتظار لحظه‌ای بود که اون دوباره چشم های روشنش رو باز کنه و لبخند بزنه اما حالا...
به جای دعا برای باز شدن چشم های پسر، باید برای آرامش روحش دعا می‌کرد!

نفس عمیقی کشید...
گلوش از شدت بغض میسوخت و نم اشک توی نگاهش نشسته بود...
جلوتر رفت...
یکی از عودهای روی میز رو برداشت... به وسیله شعله‌ی کوچیک فندک، اون و روشن کرد و در کنار اسمی که روی چوب حک شده بود، قرار داد...
دست لرزونش رو روی حروف سرد و سخت حک شده کشید...
اسمی که بدون شک برای همیشه توی ذهنش باقی میموند...

مکثی کرد و بعد از اون، چند قدم عقب‌تر رفت و با چشم هایی براق از اشک، به چهره دوست‌داشتنی مقابلش لبخند تلخی زد....
سخت بود... لب هاش میلرزید و تمام وجودش از درد فریاد می‌کشید اما باز هم برای نگه داشتن لبخندش مقاومت میکرد...

چند لحظه‌ی طولانی به قاب عکس خیره موند و در نهایت، با ملایمت روی زانوهاش نشست...
کف دستش رو روی زمین گذاشت و در برابر عکس، ادای احترام کرد....

شاید برای بقیه این کار فقط رسمی بود که همیشه باید رعایت می‌شد اما برای جیمین ؟!
این ادای احترام، از ته قلبش نشأت میگرفت...!

Red RubyWhere stories live. Discover now