سکوت سنگینی فضای غار و پر کرده بود و شعله لرزون فانوسها، روی دیوارک سنگی سایه میانداخت....
یونا بعد از گذروندن ساعاتی در کنار تهیونگ حالا بی صدا روی حصیر کوچیکی به خواب رفته بود...
موهای طلایی رنگش نامرتب شده، اما نفس هاش منظم بود و رد لبخند هنوز هم روی لب هاش به چشم میخورد...
جیمین با دست های گره خورده، در مقابل نامجون و جیهوپ نشسته بود.. نگاهش گاهی به شعله فانوس خیره میشد و گاهی به دخترک خوابیده چشم میدوخت اما، به هیچ عنوان به چشم های خیرهی اون دو نفر نگاه نمیکرد...
بین دو غریبه ای که برای اولین بار میدید، معذب و بیقرار بود....
نامجون، بالاخره نگاهش رو از صورت آشنای مقابلش گرفت و به جیهوپ چشم دوخت...
دیدنش بعد از ماه ها بیخبری خوشایند بود...
_مدت زیادیه که ندیدمت!
موسفید سرش رو به سمت محافظ چرخوند... وقتی نگاه مرد و روی خودش دید، سری تکون داد و لبخند کمرنگی زد...
مرد درست میگفت...
آخرین باری که اون رو دیده بود، روز انتقال طلسم بود... دقیقا 18 ماه قبل...
+همینطوره... زمان زیادی گذشته!
به آرومی گفت و وقتی چشم های مقابلش رو پر از سوال دید، ادامه داد...
+تمام این مدت دنبال راهی بودم که بتونم تهیونگ رو برگردونم...
لبخندی روی لب های نامجون نشست... پس برگشتن تهیونگ به لطف این پسر بود... لطفی که بدون شک، جونگکوک هرگز فراموش نمیکرد...
با اینکه هنوز هم سوالهای زیادی از موسفید داشت و درمورد اتفاقاتی که توی این مدت افتاده بود کنجکاو بود، تنها به زمزمه آرومی اکتفا کرد....
_هیچ وقت فکرش رو هم نمیکردم که اونا دوباره بتونن همدیگه رو ببینن!
جیهوپ به آرومی و برای تایید مرد سر تکون داد و جیمین که تا به اون لحظه نگاهش رو بی هدف بین اون دو میچرخوند، پوزخند بی صدایی زد...
اون مرد حق داشت...
کی فکرش رو میکرد تهیونگ زندگیش توی دنیای خودش رو رها کنه و دوباره به گذشته برگرده؟
کی فکرش رو میکرد که اون لعنتی انقدر احمق باشه؟
_تو چرا به اینجا اومدی؟
با شنیدن دوباره صدای مرد، سرش رو بلند کرد که این بار نگاه کنجکاوش و روی خودش دید...
در پاسخ به سوالی که شنیده بود، شونه ای بالا انداخت و آهی کشید...
چرا به اینجا اومده بود؟
نمیدونست!!!
__________________
( فلش بک_ نیمه شب قبل )
صدای مبهمی توی گوشش میپیچید... انگار کسی اسمش رو صدا میزد اما....
صدای آشنا و پر اضطرابی بود...
_تهیونگ؟؟
سرش رو تکون ریزی داد و پلک هاش و روی هم فشرد... حالا واضح تر میشنید...
اون صدای آشنا و اسمی که مدام تکرار میکرد...
چه اتفاقی افتاده بود؟
YOU ARE READING
Red Ruby
Historical Fiction(یاقوت سرخ) ❥⋅•⋅•┈┈┈┈⋅•⋅•⋅❥ _به صدای قلبت گوش کن و هرکاری که گفت، همون کارو انجام بده +از اعتماد کردن به قلبم پشیمون نمیشم؟ _اعتماد به قلبت پشیمونی میاره و اعتماد به عقلت حسرت...تو کدوم و ترجیح میدی؟ +به قلبم گوش کردم... _خب...چی گفت؟ +میشه بغلت...
