هلال کامل ماه نورانی تر از شب های گذشته روی محوطه اصلی قصر سایه انداخته و سر تا سر محوطه با فانوسهای رنگی آراسته شده بود...
عطر خوش گل های شب بویی که در گوشه و کنار به زیبایی چیده شده بودن، فضا رو معطر میکرد و میز هایی بزرگ، پر شده از انواع شیرینی منظم و درکنار هم قرار داشتن...
نوای ساز دلنشینی توی قصر میپیچید و درست در مرکز محوطه، بانوان رقصنده با لباس هایی ابریشمی و هماهنگ با موسیقی میرقصیدند...
زیبا، چشم نواز و خیره کننده...!
همه چیز، از تزئینات قصر گرفته تا رقص گروهی رقصنده ها به خوبی در حال اجرا بود.... بدون شک ملکه جشن با شکوهی تدارک دیده بود اما.....
+جونگکوک؟
تهیونگ درحالی که کمی بدنش رو به طرف امپراطور کج میکرد، صدا زد و جونگکوک نگاه اخم آلودش رو از اجرای مقابلش گرفت...
+چیزی شده؟
پسر نفسش رو کلافه بیرون فرستاد و سری به دو طرف تکون داد...
معلومه که چیزی شده بود!
اون پسرک مزاحم کل روز بهشون چسبیده بود و اجازه نمیداد حتی لحظه ای باهم تنها باشن...
فکر میکرد حالا که تهیونگ برگشته همه چیز درست میشه...
تصور میکرد بالاخره میتونه به آرامشش برگرده اما اون لعنتی...
نگاه پر از خشمی به جیمین که درحال تست کردن انواع شیرینی ها بود، انداخت و گره بین ابروهاش عمیق تر شد...
_چرا اونو با خودت اوردی؟
ناراضی غر زد و تهیونگ با شنیدنِ دوبارهٔ سوالی که بارها تکرار شده بود، آهی کشید...
پارک جیمین...
رفیق لعنتیش تمام مدت مثل سایه بهش چسبیده و حسابی روی اعصابشون راه رفته بود...
+امپراطور...
قبل از اینکه فرصت کنه پاسخی به اعتراض جونگکوک بده، صدای آشنایی نگاه هردوشون رو به طرف خودش کشید...
یونگی برای ثانیه ای به پسرک کنار امپراطور نیم نگاهی انداخت اما، بلافاصله نگاهش روی چهره پسرک خشک و قلبش فشرده شد...
اون صورت....
چهره زیبای برادرش درست مقابلش بود اما...
اما چطور ممکن بود؟!!
_فرمانده؟
با شنیدن صدای امپراطور، نگاهش رو به سختی از روی پسر برداشت و سری خم کرد...
+من برگشتم عالیجناب...
خطاب به جونگکوک گفت... به سمت تهیونگ چرخید و بدون اینکه نگاهش کنه، سری خم کرد...
شنیده بود که به پاس بازگشت همسر سلطنتی جشن بزرگی داخل قصر بر پا شده...
درمورد ایکه اون پسر چطور دوباره برگشته متعجب بود اما حالا....
+فرمانده؟
صدای پر از تردید پسر و که شنید، نفس عمیقی کشید و با تاخیر سرش رو بلند کرد...
هرچقدر هم که اون چهره به برادرش شباهت داشت، اما برادرش نبود... فقط غریبه ای بود با شباهتی عجیب!
YOU ARE READING
Red Ruby
Historical Fiction(یاقوت سرخ) ❥⋅•⋅•┈┈┈┈⋅•⋅•⋅❥ _به صدای قلبت گوش کن و هرکاری که گفت، همون کارو انجام بده +از اعتماد کردن به قلبم پشیمون نمیشم؟ _اعتماد به قلبت پشیمونی میاره و اعتماد به عقلت حسرت...تو کدوم و ترجیح میدی؟ +به قلبم گوش کردم... _خب...چی گفت؟ +میشه بغلت...
