36(s2)

1K 172 133
                                        

بچه ها یه اهنگ تو چنل گذاشتیم اگه دوست داشتین این پارت و با اون بخونید
Najra1995

❥⋅•⋅•┈┈┈┈⋅•⋅•⋅❥

_خودش بود تهیونگ... همون مَرده... همونی که نقاشیش رو دیدیم... امپراطور... من دیدمش!

نگاه تهیونگ که تا به اون لحظه نگران بود، رنگی از بهت گرفت و تنها به چهره هیجان زده جیمین خیره شد...
چی میشنید؟ جونگکوک اونجا بود؟!!

_چرا خشکت زده؟ میگم من اونو دیدم نمیخوای بریــ.....

اما قبل از اینکه جیمین موفق به تموم کردن جمله‌اش بشه، تهیونگ به سرعت از کنارش گذشت و پسر شوکه به جای خالیش زل زد...
کمی طول کشید تا رفتن تهیونگ رو درک کنه و بعد از اون، بدون اهمیت به جیهوپ به دنبال تهیونگ دوید...

_هی صبر کن منم بیام!

+کجا دیدیش جیمین؟

تهیونگ برای لحظه ای برای پرسیدن این سوال ایستاد و جیمین که بالاخره به پسر نزدیک شده بود، پاسخ داد...

_چشمه آب گرم... با یه دختــ..... هی!!!

با دوباره سرعت گرفتن قدم های پسر فریاد زد اما تهیونگ بدون توجه به صدا زدن های جیمین میدوید...
با سرعت از بین درخت های کوچیک و بزرگ میگذشت... نفس هاش بریده بریده شده اما پر از امید بود...
امید برای دوباره دیدن جونگکوک... دوباره شنیدن صداش و دوباره در آغوش گرفتنش...

کوبش های دیوانه وار قلبش رو می‌شنید...
ماهیچه توی سینش با اشتیاق بی قراری میکرد.... اشتیاق برای دوباره لمس کردن مردی که قلبش هنوز هم به خاطر اون بیتابی میکرد...

سرعت قدم هاش لحظه به لحظه بیشتر می‌شد که پیچ خوردن ناگهانی مچ پاش، باعث شد برای ثانیه ای متوقف بشه...
نفس بریده ای از روی درد کشید و ناله کوتاهی از بین لب هاش بیرون اومد اما بی توجه به پای دردمندش، دوباره دویدن رو از سر گرفت...

نم اشک توی نگاهش نشسته بود و برای دیدن جونگکوک لحظه شماری میکرد...
چه اهمیتی داشت که پای چپش تیر میکشید؟
چه اهمیتی داشت که نفس هاش به شماره افتاده و خسته شده بود؟
همه این ها چه اهمیتی داشت وقتی تا چند دقیقه دیگه میتونست بالاخره اون رو بعد از چندین ماه ببینه؟!

به چشمه که رسید، با ذوق جلو دوید و نفس زنان اطراف و نگاه کرد...
کنار چشمه... زیر سایه درختا... پشت صخره ها اما....

برق نگاهش خاموش شد و اشک شوقی که چشم هاش رو پر کرده بود، با نا امیدی روی گونش سر خورد...
با قدم های لرزون جلو تر رفت و باز هم همه جا رو نگاه کرد...
نبود...
جونگکوک اونجا نبود و تهیونگ، دیر رسیده بود! 

+کوک....

زمزمه آرومش فقط به گوش خودش رسید... لرزون و پر از بغض!
بزاقش رو به سختی فرو داد و دوباره صداش زد... اینبار بلند تر، دردناک تر و دلتنگ تر!

Red RubyWhere stories live. Discover now