سیاهی آسمون روی دریاچهی پنهان شدهی داخل قصر، سایه انداخته بود و انعکاس ماه و ستاره های چشمک زن، به خوبی روی سطح آب دیده میشد...
نسیم خنکی میوزید...
سکوت آرامش بخشی قصر رو در برگرفته بود و تنها صدای موج های ایجاد شده با پاهای برهنه دو پسر، فضا رو پر میکرد...
_خیلی خوشحالم
جونگکوک درحالی که درکنار تهیونگ نشسته بود، زمزمه کرد و پسر سری به نشونه تایید تکون داد...
+منم همینطور...
امپراطور لبخندی زد و روی زمین سنگی دراز کشید... ثانیه ای بعد، با حرکتی نرم دست تهیونگ رو گرفت و اون رو توی آغوش خودش کشید...
گرمای بدنش رو حس میکرد و صدای نفس های آرومش رو میشنید...
چشم هاش رو بست و بوسه ای آروم اما طولانی روی موهای مشکی پسر کاشت...
آروم بود....
به اندازه تمام سال هایی که سختی و درد کشیده بود، حالا آرامش داشت....
حالش خوب بود...
خوشحال بود....
بالاخره مزه واقعی زندگی رو میفهمید...
بالاخره زندگی میکرد...
+به چی فکر میکنی؟
نجوای پسر رو که شنید، پلک هاش رو از هم فاصله داد و به آسمون پر ستاره بالای سرشون چشم دوخت....
_این که تو یهو از کجا پیدات شد و افتادی وسط داستان زندگیم...
+چی؟
تهیونگ درحالی که متعجب سرش رو بلند میکرد، خیره به چهره آروم پسر پرسید....
جونگکوک اما دوباره سر پسر و روی سینش گذاشت و دستش رو دورش حلقه کرد....
_تو یه اتفاق خوب بین همهی تاریکی های زندگیمی...
به همراه نفس عمیقی عطر موهای پسر و به ریه اش کشید...
کاش زمان همین جا متوقف میشد... کاش تا ابد توی همین حال میموند....
_تو با اومدنت توی زندگیم، لبخندم رو بهم برگردوندی و آرامش رو بهم هدیه دادی.... حالِ قلب زجر کشیده ام کنار تو خوبه تهیونگ...
لبخند کمرنگی زد... هر کلمه و احساسی که به زبون میاورد، از قلب عاشقش نشأت میگرفت...
_تو عمیق ترین زخم قلبم رو پیدا کردی، همون جا رو غرق محبت کردی و مرهمِ درد هام شدی.... این قلبی که داری صدای تپیدنش رو میشنوی، تماما متعلق به توعه دردونه!
تهیونگ لبخندی زد و برخلاف پسری که به آسمون زل زده بود، چشم هاش رو با آرامش بست...
ضربان قلب جونگکوک رو میشنید... واضح و دقیق...
بدون شک این صدا زیبا ترین موسیقی زندگیش بود....
+قشنگه...
_چی؟
امپراطور پرسید و تهیونگ بدون مکث پاسخ داد...
+توی قلب تو زندگی کردن... خیلی قشنگه!
لبخند محو جونگکوک پررنگ تر و گره دستش به دور بدن پسر محکم تر شد....
YOU ARE READING
Red Ruby
Historical Fiction(یاقوت سرخ) ❥⋅•⋅•┈┈┈┈⋅•⋅•⋅❥ _به صدای قلبت گوش کن و هرکاری که گفت، همون کارو انجام بده +از اعتماد کردن به قلبم پشیمون نمیشم؟ _اعتماد به قلبت پشیمونی میاره و اعتماد به عقلت حسرت...تو کدوم و ترجیح میدی؟ +به قلبم گوش کردم... _خب...چی گفت؟ +میشه بغلت...
