(شش ماه بعد)
سینی چوبی رو با یک دست گرفت و با دست دیگهاش، تقه ای به در زد...
+بیا تو
با شنیدن صدای آروم تهیونگ، دستگیره در رو به طرف پایین کشید و وارد اتاق شد... در و پشت سرش بست و نگاهی به فضای نیمه تاریک اتاق انداخت...
تهیونگ روی تخت دراز کشیده و نگاهش به سقف دوخته شده بود....بدون حرف و بدون اینکه برای دیدن جیمین تلاشی بکنه...
_برات سوپ آوردم...
جیمین با لبخند کم جونی گفت و تهیونگ نفس کلافه ای کشید...
+جیمین... تو که میدونی نمیتونم چیزی بخورم!
جیمین سینی و روی میز گذاشت و درحالی که به پسر کمک میکرد تا روی تخت بشینه، گفت...
_فقط یه قاشق... امتحان کن شاید این بار تونستی!
تهیونگ با کمک جیمین، روی تخت نشست و به بالشت پشت سرش تکیه داد... صورتش رنگ پریده، لب هاش خشک و بدنش ضعیف و لاغر شده بود...
جیمین کاسه سوپ رو از روی میز برداشت، قاشقی پر کرد و اون رو به سمت دهن تهیونگ برد...
پسر اما سرش عقب کشید و قاشق رو پس زد...
+نمیتونم جیمین... فقط مونده اینبار دل و رودهام رو بالا بیارم!
قاشق بین انگشت های پسر لرزید... آهی کشید و اون رو به همراه کاسه روی میز برگردوند... نگاهش باز هم روی چهرهی بی روح تهیونگ قفل شد..
+میشه یه لیوان آب بهم بدی؟
بعد از دقایقی سکوت، تهیونگ گفت و جیمین فورا از جا بلند شد... لیوان کنار تخت رو پر از آب کرد و با لبخند کمرنگی به سمت تهیونگ گرفت اما وقتی حرکتی از جانب اون ندید، لبخندش خشکید و دستش توی هوا موند...
انگار حقیقت تلخ زندگیش، دوباره بهش یادآوری میشد....
_ دستت رو دراز کن...
+بهم کمک کن ...
_رو به روته تهیونگ... فقط دستت رو بیار جلو...
جیمین با صدای لرزونی گفت و به سختی بزاقش رو فرو داد...
منتظر جلو اومدن دست های تهیونگ بود که پسر، پلک هاش و روی هم فشرد و به آرومی زمزمه کرد...
+من... نمیتونم حسش کنم جیمین ...
چشم های جیمین با وحشت گشاد شد و تکون سختی خورد...
ناباور روی تخت نشست و به چشم های بی نور پسر خیره شد... چشم هایی که حالا جز تاریکی، چیزی نمیدید....
_چی میگی ته؟!
+دیگه نمیتونم چیزی رو با دستهام حس کنم... همه چیزم و از دست دادم... شدم سایه ای که فقط نفس میکشه!
جیمین ناباور دستش رو مقابل دهنش گرفت و چشم هاش پر از اشک شد... چشم های نابینای تهیونگ به کنار، پاهای بی حسش هم به کنار، حالا چطور باید با بی حسی دست هاش کنار می اومد؟ اون طلسم لعنتی چه کوفتی بود که تهیونگ رو اینطور نابود میکرد؟!
YOU ARE READING
Red Ruby
Historical Fiction(یاقوت سرخ) ❥⋅•⋅•┈┈┈┈⋅•⋅•⋅❥ _به صدای قلبت گوش کن و هرکاری که گفت، همون کارو انجام بده +از اعتماد کردن به قلبم پشیمون نمیشم؟ _اعتماد به قلبت پشیمونی میاره و اعتماد به عقلت حسرت...تو کدوم و ترجیح میدی؟ +به قلبم گوش کردم... _خب...چی گفت؟ +میشه بغلت...
