سایه روشنی از نور خورشید، از پنجره های کاغذی به داخل تالار رسمی دربار میتابید...
صدای خش خش ورقه ها و حرکت قلم روی اونها، شنیده میشد...
وزرا خیره به بالاترین مقام قصر ایستاده و امپراطور با جدیت روی تخت نشسته بود...
چهرهاش بیروح، اما مصمم بود....
+عالیجناب تا به امروز بیش از 200 سکه تقلبی از بازار های هانیانگ جمع آوری شده....
نقره ای در کار نیست و بیشتر این سکه ها با فلز های کم ارزش قالبگیری شدند...
وزیر خزانه که مسئول جمع آوری و رسیدگی به سکه ها بود، با لحنی رسمی گفت و وزیر مالیات با نگرانی ادامه داد...
+قیمت غلات در عرض یک هفته دو برابر شده... کشاورزها از پرداخت مالیات فرار میکنند چون پولی که دریافت میکنند هیچ ارزشی نداره... این ناپایداری، امنیت خزانه رو تهدید میکنه اعلیحضرت!
جونگکوک، چشم هاش رو باریک کرد و با دقت چهره تکتک وزرا رو از نظر گذروند...
با اینکه بعد از اصرار فراوان محافظ سرسختش به برگزاری این جلسه رضایت داده بود، اما رسیدگی به این موضوع وظیفهی اون بود و بدون شک باید راه حلی برای این مشکل ارائه میداد...
_هنوز نفهمیدید چه کسی مسئول پخش سکههاست؟!
آهسته اما جدی پرسید و وزیر خزانه سری به دو طرف تکون داد...
+متاسفانه هنوز به سرنخ مهمی نرسیدیم اما شایعاتی هست که میگه بخشی از این سکه ها از بندر گوانجو وارد میشن...
_عالیجناب... اجازه میدید پیشنهادی برای حل این مشکل ارائه بدم؟
وزیر اقتصاد گفت و امپراطور ابرویی بالا انداخت...
_میشنوم!
+فکر میکنم ما به یک اداره رسمی برای تایید اصالت سکه ها نیاز داریم... این اداره میتونه به وسیله نشان سلطنتی سکه های اصلی و تقلبی رو از هم متمایز کنه...
جونگکوک با اخم کمرنگی که روی پیشونیش نشسته بود، به پیشنهاد مطرح شده فکر کرد... تمام مزایا و معایب اون رو سنجید و بعد از دقایقی سکوت، بالاخره به حرف اومد...
_بسیار خب....
تمام وزرا چشم به دهان امپراطور دوخته و پسر بعد از روز ها بی اعتنایی، بالاخره برای حل این مشکل فرمانی صادر کرد...
_ادارهای رسمی برای تایید اصالت سکه ها تاسیس کنید که مستقیما تحت فرمان دربار عمل کنه... از این پس تمام سکه ها با مهر مخصوصی علامت گذاری شده و هر سکه ای که علامت مخصوص رو نداشته باشه، از چرخه بازار حذف کنید...
وزیر اقتصاد خوشحال از پیشنهادی که پذیرفته شده بود، لبخندی زد و امپراطور خطاب به مرد ادامه داد...
_وزیر اقتصاد... شما باید چند نفر از بازرسین ادارهتون رو به بازار های کشور بفرسید تا قیمت کالا ها کنترل بشه... هر فروشنده ای که قیمتی بالاتر از حد قانونی برای کالاهاش ارائه داد رو فورا جریمه کنید...
YOU ARE READING
Red Ruby
Historical Fiction(یاقوت سرخ) ❥⋅•⋅•┈┈┈┈⋅•⋅•⋅❥ _به صدای قلبت گوش کن و هرکاری که گفت، همون کارو انجام بده +از اعتماد کردن به قلبم پشیمون نمیشم؟ _اعتماد به قلبت پشیمونی میاره و اعتماد به عقلت حسرت...تو کدوم و ترجیح میدی؟ +به قلبم گوش کردم... _خب...چی گفت؟ +میشه بغلت...
