کلاه حصیری و بزرگش رو از روی سر برداشت و مقابل پدرش، پشت میز نشست...
فنجونی که دقایقی قبل توسط معجونِ سرخ رنگی پر شده بود رو برداشت و جرعه ای از اون نوشید...
تلخ بود... تلخ اما مفید!
+ نمیدونستم قراره به خونه برگردی!
جیهوپ گفت و جرعه دیگه ای نوشید...
پدرش بعد از گذروندن چندین ماه توی غار مخصوصش، بالاخره به خونه برگشته بود...
گیلدونگ اما در پاسخ تنها سکوت کرد... بدون حرف معجونش رو سر کشید و به خاطر مزه تلخی که داشت، چهرهاش درهم رفت....
+ یه مقدار ماهیِ تازه از بازار گرفتم... اجوما رو میفرستم تا برات غذا درست کنه...
_ کی میخوای به قصر برگردی؟
پیرمرد بدون توجه به حرف های پسر پرسید و جیهوپ پلک کوتاهی زد...
+ از مقامم استعفا دادم...
ابرو های سفید و پر پشت پیرمرد به هم نزدیک شد و اخم کمرنگی روی پیشونیش نشست... با اینکه متعجب شده بود، اما بدون احساس خاصی پرسید...
_ چرا؟
+ من اون مقام و پذیرفتم چون میخواستم مراقب جئون باشم تا کار اشتباهی نکنه... الان که اون طلسم از بین رفته دیگه بهش نیازی ندارم!
پسر بدون تردید گفت و فنجونش رو روی میز برگردوند...
پیش کشیدن دوباره اون موضوع، سکوت سنگینی رو به دنبال داشت...
درست مثل دفعه های قبل و قبل تر....
_ جنازه ماینو رو چیکار کردی؟
بعد از دقایقی، پیرمرد پرسید و جیهوپ با فکر به اون زن کوتاه پاسخ داد...
+ به راهبهای معبد سپردمش...
گیلدونگ سری تکون داد و نفسش رو بیرون فرستاد.. به فنجون خالی مقابلش زل زد و با فکر به گذشته و پیرزن، زمزمه کرد...
_کار درستی کردی... اونا همیشه برای مرده ها احترام قائلن حتما براش مراسم خوبی میگیرن...
موسفید بی اهمیت سر تکون داد و سکوتی معذب کننده دوباره اتاق رو پر کرد...
درست مثل دو هفته گذشته....
مثل هرباری که جیهوپ با پدرش مواجه میشد....
+من دیگه میرم..
درحالی که از روی زمین بلند میشد گفت و مشغول سر کردن کلاهش شد...
بیشتر از این نمیتونست اون فضا رو تحمل کنه...
نه حرفی برای زدن بود و نه کاری برای انجام دادن...
سری برای مرد خم و به سمت در عقب گرد کرد که با شنیدن سوالی از پشت سر، متوقف شد....
_هنوز هم دنبال راهی میگردی که با آینده ارتباط بگیری؟
سکوت پسر، پاسخ مثبتی در جواب گفته پیرمرد بود...
_بهت که گفته بودم پسر... از روزی که جئون یاقوت سرخ رو به تهیونگ هدیه داد ارتباطمون با آینده کاملا قطع شده.... کی میخوای دست از تلاش برداری؟
ESTÁS LEYENDO
Red Ruby
Ficción histórica(یاقوت سرخ) ❥⋅•⋅•┈┈┈┈⋅•⋅•⋅❥ _به صدای قلبت گوش کن و هرکاری که گفت، همون کارو انجام بده +از اعتماد کردن به قلبم پشیمون نمیشم؟ _اعتماد به قلبت پشیمونی میاره و اعتماد به عقلت حسرت...تو کدوم و ترجیح میدی؟ +به قلبم گوش کردم... _خب...چی گفت؟ +میشه بغلت...
