(s2)31

976 166 147
                                        


( چوسان )

تالار بزرگ قصر، شلوغ و پر از سر و صدا بود...
تمام وزرا در انتظار دیدن امپراطور، در کنار هم و به طور مرتب ایستاده بودن...
عریضه ها و درخواست های مهم مردم روی میز قرار داشت و همه چیز برای برگزاری جلسه ای که یک روز به تعویق افتاده بود، مهیا بود..

محافظ با قدم هایی سنگین و بی صدا وارد تالار بزرگ شد و همهمه ای که محوطه رو فرا گرفته بود، با ورود مرد خوابید...
اینبار سکوت سنگینی فضا رو در بر گرفت...
نگاه کنجکاو و پر از سوال وزرا ابتدا در جست و جوی امپراطور به ‌پشت سر محافظ دوخته شد و در نهایت، روی مرد نشست...

نامجون، نگاهش رو بین تمام افراد به گردش درآورد و قبل از به زبون آوردن هرچیزی گلوش رو صاف کرد... نفس عمیقی کشید و بعد از ثانیه ای مکث، بالاخره لب باز کرد...

_به فرمان امپراطور جلسه امروز برگزار نمیشه... لطفا به دفاتر کارِتون برگردید، زمان برگزاری جلسه به زودی بهتون اطلاع رسانی خواهد شد!

به محض پایان حرف های مرد، همهمه ای بزرگتر از قبل تالار رو پر کرد...فضا شلوغ و متشنج شده بود...
صدای اعتراض تمام وزرا از هر طرف به گوش می‌رسید تا اینکه بعد از دقایقی، صدای بلند وزیر اعظم به سر و صدا پایان داد...

+ساکت شید!

همهمه بلافاصله خوابید و مرد به سمت محافظ چرخید... اخم کمرنگی روی صورتش نشوند و چیزی رو پرسید، که سوال تمام وزرا بود....

+الآن دو روزه که امپراطور به طور مداوم تمام جلسات رو لغو می‌کنند و هیچکس رو به حضور نمی‌پذیرند... دلیل اینکارشون چیه؟!

مکثی کرد و با چشم هایی ریز شده ادامه داد...

+اتفاقی برای ایشون افتاده؟!

نامجون نفسش رو کلافه بیرون فرستاد و برای پیدا کردن پاسخی مناسب، کمی سکوت کرد...
پلکی زد و بعد از چند ثانیه کوتاه، پاسخ داد...

_مشکلی نیست فقط کمی کسالت دارند...

و قبل از اینکه سوالات بیشتری از سمت مرد و دیگر وزرا پرسیده بشه، به سرعت تالار اصلی رو ترک کرد...
به سمت اقامتگاه امپراطور راه افتاد...
از در های اصلی اقامتگاه گذشت و وارد راهروی باریکی شد که با دیدن ملکه، سرعت قدم هاش کند شد....
چند قدم جلوتر رفت و خطاب به زن پرسید....

_شما اینجا چیکار میکنید بانوی من؟

ملکه با شنیدن صدای جدیدی، چشم از خدمه گرفت و به سمت محافظ چرخید...

+ برای ملاقات با امپراطور اومدم اما ایشون اجازه ورود نمیدن!

در پاسخ به سوال مرد گفت و درحالی که مردمک هاش رو بین چشم های خسته محافظ به گردش در میآورد، با نگرانی ادامه داد....

Red RubyDove le storie prendono vita. Scoprilo ora