داخل حیاط یه همهمهی نسبیای به وجود اومده بود.
تعداد محدودی خبرنگار اجازه ورود به فستیوال رو پیدا کرده بودن اما بیشتر اونها دم در توسط نگهبانی متوقف شدن.
توی جامعهای که به تازگی در زمینهی روانشناسی و روانپزشکی به روز شده این میتونست تیتر عالیای برای روزنامهها باشه.
دکتر هوانگ شرایط رو تا حد زیادی مدیریت کرد و همه توی وضعیت مناسبی داشتن مصاحبه میکردن و محصولاتشون رو میفروختن.
خانواده ها رضایتشون از اینکه میتونن راحت با بیمارهاشون ارتباط داشته باشن رو اعلام میکردن و بیمارها هم مثل آدمهای عادی بین جمعیت بودن.
تا اینجا نقشهی سئو برای اینکه ذهن خانوادهی بیمارها رو منحرف کنه و این ایونت رو یه حرکت نابجا تلقی کنه شکست خورد.
چون آقای هوانگ به هیچ وجه اجازه نداد کسی سوال بیموردی بپرسه و هر پخش زندهای که فعال بود رو با اختیاراتش قطع کرد.
همه چیز داشت عادی پیش میرفت
تا اینکه نوری از پنجرههای کوچیک زیرزمین ساختمان بیمارستان دیده شد...
فشار آتیش شیشههای اون طبقه رو شکوند و دود زیادی بیرون اومد.
آژیر خطر به صدا در اومد و پرستارها مردم رو از ساختمون فاصله دادن..
اما اون ۵ نفر که داشتن آینده و داستان این بیمارستان رو رقم میزدن توی طبقهی منفی یک گیر افتاده بودن.
هیونجین تا حدودی به پدرش اطلاع داده بود که برنامهشون چیه و آقای هوانگ هم برای اینکه به هیونجین ثابت کنه خودش میتونه از پس یک سری مسئولیتها به تنهایی بربیاد هیچ جوره کمکشون نکرد.
وقتی اون پنج نفر متوجه آتیش سوزی شدن توی چند ثانیه کل چیزهایی که توی ذهنشون بود از جلوی چشمهاشون رد شد.
اولین نفر هیونجین بود که به این فکر کرد کی میتونن آتیش رو خاموش کنن؟ کسی از اینجا نجات پیدا میکنه؟ اگر کسی آسیب ببینه چی به روز بیمارستان میاد؟
انگار که کل آیندهی شغلیش و دِینی که به گردنش داشت توی چند دقیقه متزلزل شد و داشت رو به نابودی میرفت.
...
بعد از اینکه مینهو متوجه شد این بوی خاک نیست، بلند داد زد: بوی بنزینی دودی چیزیه! یکی دیگه هم به غیر از ما اینجاست.
سریع جمع کنید بریم...
هرکسی هرچیزی دستش بود رو برداشت و به سمت در رفتن.
در اتاق بایگانی رو باز کرد و دود سبکی وارد اتاق شد.
آتیش از اتاق ته راهرو تا اتاقی که اون پنج نفر داخلش بودن به سرعت درحال حرکت بود و همگی هول شده بودن و نمیدونستن دقیقا باید چیکار کنن!
هرچیز ارزشمندی که توی اون اتاق پیدا کردن رو رها کنن و جونشون رو نجات بدن یا میتونن چیزی با خودشون ببرن؟!
YOU ARE READING
𝘚𝘪𝘭𝘦𝘯𝘵 𝘓𝘰𝘵𝘶𝘴
FanfictionFanFiction Title: Silent Lotus Couple: Hyunlix - Chanlix - 2min - Chanin Genre: Psychology, Romance, Mystery, Angust, Love Triangle, Days: fridays بخشی از داستان: دکتر وو به حیاط سرسبز کلینیک خیره شد:"هرکدوم از چشمهایی که توی آینه دیده میشه یه ق...
