17: Light Beyond Darkness

139 15 37
                                        

کشمکش‌های ذهنی مینهو بابت حضور چانگبین انرژی زیادی ازش گرفته بودن.

یه زخم کوچیک پشت گردنش بود که هرموقع فکرش درگیر باز کردن زخمهای روحی قدیمی می‌شد؛ دستهاش به سمت زخم جسمی قدیمیش می‌رفتن.
تپش قلبش باعث شده بود بدنش داغ کنه ولی دست و پاهاش یخ بمونن.
لباسش خیس شده بود و کف دستهاش نمدار شده بودن.
درواقع بیشتر از اینکه ناراحت و آشفته‌ی شرایط باشه، از این پکر بود که چرا چانگبین هنوز هم قدرت داره تا مثل بادی روی یه سازه‌ی شنی مینهو رو به هم بریزه!

توی غذاخوری از طرف میز سونگمین و بقیه شنید که سونگمین دوباره داره با دلدردهای آزاردهنده‌ش دست و پنجه نرم می‌کنه و به یاد آورد که چند ماه قبل نصف شبها درد شدیدی به سراغش می‌اومد و دلیلش هم یکی از داروهاش بودن که عوارض شدیدی تقدیمش کردن.

وقتی اون از غذا خوردن صرف نظر کرد و عقب کشید تا به اتاقش بره، یاد روزهایی که سونگمین به شدت لاغر و بی‌رمق به نظر می‌رسید افتاد.
همون دفعات هم خود مینهو بود که به کمکش اومد چون سونگمین میلی به بهبودی نداشت* و حالا هم که درمانش برای اون مشکل جدیدی به وجود آورده از خداش بود که با این بهونه از اونجا بره...

پس مینهو دوباره برای اینکه مطمئن شه سونگمین به سلامت جسمیش اهمیت میده یا نه سعی کرد با همون اخلاق همیشگیش نصف شب به اتاق سونگمین سر بزنه.

یکم که زمان شام گذشت از مادربزرگ کمی جوشونده بابونه گرفت.
نوشیدنی‌های گرم همیشه بین مریضها طرفدار داشتن.

نزدیک اتاق سونگمین که رسید متوجه نور چراغ خواب دلفینی آبیش شد.
سونگمین فقط وقتی که کسی نیمه شب به اتاقش میاد اون رو روشن می‌کنه.

عقبتر ایستاد که سایه‌ش توی اتاق نیافته.
وقتی گوشهاش صدای چانگبین رو شناسایی کردن قلبش با سرعت حسودی بر ثانیه، به تمام بدنش عصبانیت پمپاژ کرد!

انرژیش رو توی مشتهاش جمع کرد و آماده بود تا توی دماغ چانگبین رهاشون کنه که چان قبل از فاجعه سر رسید.
آروم گفت: دوباره جنی شدی؟! اگر الان بری تو و سونگمین ببینه که چجوری باهاش رفتار کردی تف هم کف دستت نمی‌اندازه چون اون خیکی خوب می‌دونه چطوری از این موقعیت به نفع خودش کَره بگیره!

چان حدس زده بود که چانگبین قراره پیش سونگمین بره چون کاملا متوجه برنامه‌ای که هیونجین و فلیکس چیده بودن شد و قصد داشت وسط ماجرا رو بگیره و از هر طرف به نفع خودش شرایط رو کنترل کنه.

برای همین وقتی مینهو رفت؛ جلوی در اتاق سونگمین منتظر موند تا نذاره دماغ چانگبین نصف شب وسط بیمارستان بشکنه و به قول یکی از بچه‌ها، مینهو رو ببرن به اتاق پشت بوم چون دیگه بعد از طبقه‌ی سوم فقط عرش خدا وجود داشت.

و مینهو هم بعد از حرف چان با فلاسک کوچیک چای بابونه به اتاقش برگشت‌.

پاهاش رو روی چهارپایه گذاشته بود و با لیوانِ توی دستش به مبل لم داده بود.
چشمهاش از بالای لیوان مثل دوتا دریاچه‌ی مواد مذاب از حسادت و نفرت برق می‌زدن.

𝘚𝘪𝘭𝘦𝘯𝘵 𝘓𝘰𝘵𝘶𝘴Wo Geschichten leben. Entdecke jetzt