29: Goodbye Was His Last Knife

115 16 34
                                        

تقابل تیم پدر هیونجین و خود هیونجین با تیم سئو‌های غیرقابل تحمل، حالا تقریبا یک جنگ به وجود آورده بود!

آقای هوانگ والدین بچه‌ها رو صدا کرد تا باهاشون درباره‌ی مسائلی صحبت کنه و درصورت صلاحدید خودش، چند نفرشون با خانواده‌شون دیدار داشته باشن.
اما اصلا نمی‌خواست مینهو هم جزو اونها باشه!!
بعد از اینکه جاسوس مسخره‌ی اون دو نفر یعنی آقای وو متوجه شد که آقای هوانگ درحال برنامه ریزی چه چیزی هست؛ از فرصت استفاده کرد و اطلاع داد.
در این صورت اگر ایرادی بهشون گرفته می‌شد می‌تونستن این موضوع که تصمیم آقای هوانگ بوده رو بهانه کنن!

مادر مینهو اما نمی‌خواست این اولین و آخرین باری باشه که اینجا به دیدنش میاد.
اون حتی خودش هم احساس ترس می‌کرد از برگشتن همسر سابقش دل نگران بود...

اینکه سرنوشت اون پنج نفر توی اون بیمارستان به هم گره خورد، درواقع لطفی بود که نسیبشون شد.
اونها تونستن واقعیت زندگی رو توی چشمهای همدیگه ببینن اما این واقعیت اونها رو به زندگی برمی‌گردونه یا به سمت پوچی هدایت می‌کنه؟
مهم دیدگاه هرکدوم از اونهاست که چطور به این ملاقات توی سرنوشتشون نگاه کنن.
....
مادر سونگمین بعد از اینکه کمی توی آشپزخونه‌ی آسایشگاه به خانوم پیر اونجا کمک کرد و یک سری غذا آماده کرد، طرفهای شب از اونجا رفت.
مینهو و سونگمین باقی تایمشون رو کنار مادر سونگمین گذروندن و حال و هواشون به کل عوض شده بود.
مادرش کلی حرف برای گفتن داشت و سونگمین هم گوشهایی آماده‌ی شنیدن.

برای تعریف کردن دلیلی که اون الآن اینجاست، هیچوقت جرات کافی‌ای پیدا نکرد و حالا که مادرش به دیدنش اومده می‌تونست ازش بخواد تا یه چیزهایی درباره‌ی زندگیش برای مینهو بگه.

وقتی که مینهو برای چند لحظه ازشون جدا شد، سونگمین صادقانه از مادرش خواست:
مادرجان، در رابطه با مینهو..

+اگر میخوای توضیح بدی لازم نیست پسرم. تو یه مرد بالغی هرجوری که دوست داشته باشی می‌تونی زندگی کنی!

-نه مسئله اون نیست. درواقع اون داستان زندگیش رو برام تعریف کرده و بهم اعتماد کرده.
اما من هنوز جراتش رو ندارم.
هربار می‌خوام چیزی بگم یا چیزی می‌پرسه طفره میرم و ازش فرار می‌کنم!
می‌شه تو کمک کنی؟

خانوم کیم دستهاش رو گرفت و گفت: اوه مگه می‌شه پسرم بعد مدتها از من چیزی بخواد و انجام ندم؟ خیالت راحت راحت باشه!

مینهو با نوشیدنی بهشون اضافه شد.

+خب بیا؛ بیا بشین پسرم.

مینهو سوالی بهش نگاه کرد و مادرش جواب داد: خب تو چقدر پسر منو می‌شناسی؟

+خب.. راستش در همون حدی که اینجا در ارتباط بودیم. کمی از علایقش می‌دونم، کمی هم از عادتهاش. پسرتون کم حرفه خودتون می‌دونید دیگه!

𝘚𝘪𝘭𝘦𝘯𝘵 𝘓𝘰𝘵𝘶𝘴Histórias para pegar e não largar. Descubra agora