37: Devil's Cry

78 11 14
                                        


فلیکس مات و مبهوت به صحنه‌ی رو به روش خیره شد و منتظر موند تا این یه دروغ یا سو تفاهم باشه اما..
جونگین انگار لجبازی کودکانه‌ش گل کرده بود و عقب نمی‌رفت.
چان اما می‌دونست کسی به جز فلیکس در اتاقش رو باز نمی‌کنه پس با خط و نشون کشیدن برای جونگین، اون رو از خودش دور کرد.
-حدت رو بدون هیچوقت یادم نمیاد بهت اجازه داده باشم تا این حد نزدیکم بشی! حالا هم برو بیرون یه فکری به حال خودت بکن نمی‌تونی اینجا بمونی!

جونگین که کنف شده بود بعد از دیدن فلیکس، بدون اینکه چیزی بگه از کنارش رد شد و بیرون رفت.

فلیکس تقریبا خوشحال شد که حدسش درسته و بدون اینکه اهمیتی به جونگین بده به سمت چان رفت.

مثل یه بچه‌ی مظلوم روی تخت نشست، دستهاش رو به هم گرفت و لبهاش رو آویزون کرد.

چان رو به روش ایستاد و صورت ظریفش رو با دستهاش قاب گرفت.
-بازم کابوس دیدی کوچولو؟!

فلیکس آروم سر تکون داد و کمی بعد توی آغوش امنی که اخیرا پیدا کرده بود غرق شد.

درحالی که سرش روی سینه‌ی چان بود و به تپش قلبش گوش می‌داد پرسید: چیزی که یکم پیش دیدم چی بود؟

چان که نمی‌خواست قضیه کش پیدا کنه گفت: چیزی نیست که بخوای نگرانش باشی، یکم چایی میخوای؟ بریم تو لیوان جدیدت چایی بریزیم هوا خنک شده می‌چسبه!

فلیکس اخم کرد و بهش نگاه کرد.
لبهاش رو آویزون کرد و گفت: همین فقط؟ نمی‌خوام. اگر هیچی نبود جرا توضیح نمیدی؟

چان با دستهاش زیر چشمهای فلیکس رو نوازش کرد و گفت: اوه اینجا یه نفر حسودیش شده! مگه نشنیدی چطور جوابشو دادم؟

فلیکس دستهای چان رو کنار زد و گفت: حسودیم نشده فقط حس خوبی به این پسره ندارم.

چان دست فلیکس رو گرفت و گفت: بریم حیاط صحبت کنیم باشه؟ داری عرق میریزی و نفست سنگین شده یکم هوا بخوریم بعد صحبت کنیم.

فلیکس که متوجه شد داره زیادی حساس میشه، به حرف چان گوش داد و باهم به سمت حیاط رفتن.

....
جونگین بعد از بیرون رفتن از اتاق کمی توی راهروها چرخ زد و اطراف رو بررسی کرد.

از ته راهرو طبقه اول نور اتاقی توجهش رو جلب کرد.
به سمت اتاق رفت و بعد از در زدن و اجازه دادن دکتر هوانگ وارد شد.

-اوه جونگین تو هنوز اینجایی؟ فکر کردم دیگه رفتی خونه، بیا بشین!

جونگین سر تکون داد و روی صندلی جلوی میز نشست.

+ آره گفتم یکم با دوستهای قدیمیم وقت بگذرونم؛ شما چرا تا این وقت بیدارید؟!

آقای هوانگ به صندلیش تکیه داد و گفت: راستش فکرم راحت نیست که بتونم راحت بخوابم؛ این بیمارستان و آینده‌ش خواب و خوراک رو از من گرفته!

𝘚𝘪𝘭𝘦𝘯𝘵 𝘓𝘰𝘵𝘶𝘴Donde viven las historias. Descúbrelo ahora