33: Bloom In The Fire

89 13 38
                                        

صبح روزی که نقطه عطف زندگی اونها به حساب میومد از راه رسید.
همگی ته دلشون هیجان داشتن چون اونجا هرچیز متفاوت از روند عادی زندگیشون هیجان به حساب می‌اومد..

همگی لباسهای متفاوت از لباس همیشگیشون پوشیده بودن و عطر زده بودن.
اون وسط مینهو و هیونجین و آقای هوانگ از همه نگران‌تر به نظر می‌رسیدن..
از اونجایی که سئو بعد از ورود آقای هوانگ مدتیه که گذاشته رفته و نه خبری از خودش هست نه پسرش، هرلحظه منتظر بودن که با یه بمب جدید از راه برسه.

وسایل رو چیده بودن و منتظر رسیدن ساعت مورد نظرشون نشستن.
بعد از اینکه در اصلی باز شد یواش یواش مردم زیادی وارد حیاط شدن، تقریبا دو برابر تعدادی که پیش بینی شده بود!
همگی با چهره‌ی مثل علامت سوال به هم نگاه می‌کردن تا اینکه کمی بعد جواب سوالشون رو گرفتن‌.
چند دقیقه بعد از ورود خانواد‌ه‌ی بیمارها، یک دسته‌ آدم‌ با لباسهای مشخص و دوربین و تجهیزات از درب اصلی وارد شدن!

همه‌ی خبرنگارها مثل دسته‌ی ملخها بین مردم و بیمارها پخش شدن و دوربین هاشون رو روشن کردن.

چون با بیمارها صحبت شده بود تا حدودی موقعیت رو درک کرده بودن اما این دیگه براشون خیلی زیادی بود!

مینهو که زودتر از بقیه فهمید قضیه از چه قراره سریع وارد ساختمون شد و به طبقه‌ی منفی یک رفت.

ساختمون تقریبا خالی شده بود و برای اینکه مشکلی پیش نیاد درها رو بسته بودن و چند نفر رو اونجا گذاشتن تا مراقب باشن.

بلافاصله بعد از اینکه دکتر هوانگ متوجه شد که نزدیک سه تا گروه مطبوعاتی ریختن توی آسایشگاه با سرعت به سمت کادر بیمارستان و سرپرستار یانگ رفت.

همه تونستن حدس بزنن که کار کی می‌تونه باشه اما الان زمانی براش نداشتن و باید بیمارهایی که حساس‌تر هستن رو به داخل می‌بردن.

اوضاع از کنترلشون خارج شده بود.

بیمارهایی که پشت غرفه‌ها و پیش خانواده هاشون بودن زیاد حساس نشدن اما کسایی که فقط برای بازدید از اتاقشون بیرون اومدن، وضعیت استیبلی نداشتن و اغلب تنها بودن.

کم کم داشتن کلافه می‌شدن و واکنش نشون می‌دادن...

تا قبل از اینکه اوضاع بیخ پیدا کنه و بچه ها فرصتی برای داخل رفتن نداشته باشن باهم هماهنگ شدن.

سونگمین پیش بقیه اومد د گفت: تو این شلوغی مینهو رو گم کردم شما ندیدینش؟

فلیکس که مدتها می‌شد جای شلوغی نبوده، استرس گرفته بود و ساکت شده بود.

چان که متوجه شد دستش رو گرفت و گذاشت تو جیبش.

+من دیدمش. قبل از اینکه کسی متوجه بشه رفت داخل. به نظرم ما هم بریم پیشش.

𝘚𝘪𝘭𝘦𝘯𝘵 𝘓𝘰𝘵𝘶𝘴Where stories live. Discover now