39: The Tide Truned

66 19 44
                                        


صبح روز بعد هیونجین به دیدن سه خانواده دیگه رفته بود اما..
هیچکدوم راضی نمی‌شدن شهادتی علیه سئو بدن و هیونجین ساعت ها برای اینکه قانعشون کنه زمان صرف کرد...

دم ظهر خسته به خونه برگشت.
یکمی از غذاهایی که مامانش درست کرده بود رو از یخچال درآورد.
بعد از درست کردن نوشیدنی مورد علاقه‌ی فلیکس، پشت میز نهارخوریش نشست.
خیره به تلفن سیم دار خونه‌، منتظر اینکه فلیکس دوباره باهاش تماس بگیره اما این تقریبا غیرممکن بود.

فلیکس که توی آسایشگاه کاری ازش برنمی‌اومد و همه چیز رو به هیونجین سپرده بود، ناامید به بالشش تکیه داد و بارون رو از پشت پنجره تماشا کرد.

هیچکس توی حیاط نبود اینجا کمتر کسی از خیس شدن خوشش می‌اومد و انگار فلیکس هم بهشون پیوسته بود.

یکمی بعد صدای در اومد و چان وارد اتاق شد.
دوتا لیوان دستش بود که یکیش همون لیوانی بود که هیونجین برای فلیکس گرفته.
از روزی که ازش خواسته بود براش پرش کنه دیگه توی همون نوشیدنی می‌خورد.
انگار که جای خالی هیونجین اون رو برای فلیکس عزیزتر کرده بود!

چان دم در پرسید: میتونم بیام تو؟

فلیکس از لای کلاه سویشرتش نگاهی به چان انداخت و سر تکون داد.

چان نزدیک شد و روی صندلی همیشگی خودش توی اتاق فلیکس، نشست.
لیوان ها رو روی میز گذاشت و گفت: گرفته به نظر میای. به خاطر هواست یا  چیزی شده؟

فلیکس که از درون قلب و ذهنش توی جنگ بزرگی قرار داشتن در جواب فقط سرش رو به طرفین تکون داد.

چان گفت: اوه پس نوبت منه که سکوتتو ببینم! اشکالی نداره باهم میشینیم و نوشیدنی میخوریم لازم نیست همیشه هم صحبت کرد.

فلیکس سعی کرد اعتماد کنه و کمی از حرف دلش رو به چان بزنه.

-حالا که چند روز گذشته میشه بپرسم با هیونجین سر چی دعوا کردید که اینطوری گذاشت و رفت؟

اون سوال اما برای چان یه سوال ساده نبود! چون توی دعوای اون دو نفر هردو مقصر بودن و حالا به نظر خودش فلیکس طوری حرف میزد که انگار چان باعثش شده!
کمی عصبی شد اما اصلا به روی خودش نیاورد و بعد از کمی مکث لیوان فلیکس رو سمتش گرفت.
+ فعلا نوشیدنیت رو بخور تا بعدش حرف بزنیم.

فلیکس دستش رو دراز کرد تا نوشیدنی رو بگیره اما درست تو فاصله‌ی میز و تخت لیوان از دستشون رها شد و روی زمین افتاد!

فلیکس به سرعت روی زمین نشست تا تیکه های خرد شده‌ی لیوان مورد علاقه‌ش رو جمع کنه و شاید بتونه چسبشون بزنه اما خیلی دیر بود. 

با عصبانیت به چان نگاه کرد و گفت: از قصد انداختیش؟!

چان سرش رو خم کرد و تو چشمهای فلیکس نگاه کرد.
درحالی که چشمهاش تایید می‌کردن به زبون آورد: نه این یه اتفاق بود چرا باید لیوانت رو بشکنم آخه؟

Kamu telah mencapai bab terakhir yang dipublikasikan.

⏰ Terakhir diperbarui: Dec 17, 2025 ⏰

Tambahkan cerita ini ke Perpustakaan untuk mendapatkan notifikasi saat ada bab baru!

𝘚𝘪𝘭𝘦𝘯𝘵 𝘓𝘰𝘵𝘶𝘴Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang