هیونجین کارآموز کارشناسی ارشد توی رشته روانشناسی بود که برای گذروندن ترمش، این بیمارستان رو انتخاب کرد.
اما الان خودش رو جلوی در اتاقش درگیر یک درامای دبیرستانی کرده بود.
به نظر خودش اجازهی این رو داشت که کمی از خط مستقیم زندگیش بیرون بزنه!
و خب این بی قید و شرط بودن، داشت کم کم کار دستش میداد...
به نظر خودش بیش از حد درگیر روابط شده بود؛ درحالی که هیونجین اولین قدمها رو به سمت فلیکس برداشت!
تقریبا حدس زد پشت اون در ممکنه چه خبر باشه؛ پس تصمیم گرفت به کتابخونه بره و روی پایاننامهش کار کنه.
...
فلیکس کم کم حس کرد باید از اتاق بره.
چون بیشتر از این موندن توی اتاق یک بیمار با طیف وخیم که اتفاقا توی طبقهی سوم بستریه درست نبود!
به هرحال هرچقدر هم نادیده میگرفت، نمیتونست این رو انکار کنه که چان ممکنه بهش آسیب بزنه.
همونطور که قبلا اتفاق افتاده بود.
هیچ احساس ترسی توی قلبش حس نمیکرد ولی مغزش اینطور ازش خواست.
-خب دیگه من باید برگردم.
چان چهرهش رو جدی کرد و گفت: نیم ساعت هم نشده اینجایی!
فلیکس بلند شد و لباسش رو درست کرد.
-خیلی دلت میخواست ببینیم خب میاومدی دیدنم!
چان جواب داد: راه دوره خسته شدی وایستا خستگیت گرفته بشه بعد برو.
فلیکس با تمسخر گفت: آره خب فاصلهای که بینمون وجود داشت واقعا زیاد بود؛ خسته شدم!
ولی فعلا نه. میخوام برم دیدن سونگمین.
+هوم. سوییشرتت رو در نمیاری؟!
فلیکس زیپ سوییشرت رو بالا کشید و گفت: نه! مال خودمه.
بعد هم با دستهایی که از آستین سوییشرت نصفه نیمه بیرون زده بود دست تکون داد و رفت.
...
چند بار در اتاق سونگمین رو زد و جوابی نگرفت.
-سونگمین لطفا در رو باز کن دارم نگرانت میشم!
سونگمین درحالی که سعی میکرد خودش رو از بلعیده شدن توسط تختش نجات بده، از جاش بلند شد.
همهی تنش کرخت شده بود و دلش میخواست یکی روی بدنش راه بره تا جریان خونش برگرده.
در رو باز کرد و فلیکس وارد شد.
-همه جام پوشیده شدهست، میخوای یکم بغلت کنم؟
سونگمین سرش رو به طرفین تکون داد و با صدایی که از ته چاه میاومد گفت:
ممنون که نپرسیدی چمه.
فلیکس جواب داد: میخواستم بگم برم تا تنها باشی ولی انگار تنها گذاشتنت الان خطرناکه.
+جدا شدیم. البته نمیدونم چیزی بینمون بود که الان تموم شده باشه.
YOU ARE READING
𝘚𝘪𝘭𝘦𝘯𝘵 𝘓𝘰𝘵𝘶𝘴
FanfictionFanFiction Title: Silent Lotus Couple: Hyunlix - Chanlix - 2min - Chanin Genre: Psychology, Romance, Mystery, Angust, Love Triangle, Days: fridays بخشی از داستان: دکتر وو به حیاط سرسبز کلینیک خیره شد:"هرکدوم از چشمهایی که توی آینه دیده میشه یه ق...
