30: Nymphaea

126 16 21
                                        

مینهو بعد از شنیدن داستان رسیدن سونگمین به اونجا و علت حالی که الان داره، دید متفاوتی نسبت بهش پیدا کرده بود و حالا بیشتر ستایشش می‌کرد.
اما چیزی که بعد از شنیدن اون حرفها به خودش قول داد این بود که: بتونه دوباره اون نسخه‌ی با اعتماد به نفس و خندان و پرانرژی سونگمین رو برگردونه.
هرکدوم اونها به نوعی زندگی سختی رو پشت سر گذاشته بودن؛ درسته نوع مشکلاتی که تجربه کردن به هم شباهت نداشت اما درکی که لازمه رو بدون فکر کردن به هم نشون می‌دادن!

مینهو که نسبتا خیالش از طرف سونگمین راحت شده بود، تصمیم گرفت بالاخره نامه‌ی پدرش رو باز کنه.
به هرحال خانم کیم انقدر مهربون بود که تلخی حرفهای مادر مینهو رو براش شیرین کرد...
نامه رو از سونگمین گرفت و به اتاقش رفت.
....
هیونجین که زودتر از بقیه از جمع جدا شده بود، به اتاق پدرش رفت تا درباره‌ی مسائل پیش اومده صحبت کنن.

-پدرجان، ببخشید که دخالت می‌کنم اما..

آقای هوانگ لباسش رو صاف کرد و از جاش بلند شد.

+راحت باش پسرم. ما این پروژه رو باهم شروع کردیم و تو هم باید نظرت رو بگی. بگو ببینم چیشده؟

هیونجین با نگرانی‌ای که توی صداش پنهان بود گفت: ببینید نمی‌دونم اومدن مادر مینهو نظر شما بوده یا نه اما.. اما بعد از دیدن مادرش کاملا دگرگون شد.
اون تازه علائم بهبودی رو نشون داده و این خیلی به ضررش شد.
حتی حس می‌کنم اگر سونگمین نبود ممکن بود یک حمله بهش دست بده!

آقای سئو پرونده‌ی فلیکس رو روی میز گذاشت و در جواب گفت: حق با توئه، من برای والدین برنامه‌ریزی کرده بودم چون خیلی منتظر پدر فلیکس شدم اوضاع از دستم در رفت. اون مرد غدیه باید توی زمان کمی حرفم رو بهش می‌زدم و منتظرش نمی‌ذاشتم و حواسم پرت شد.
توهم نمی‌تونستی جلوی مادرش رو بگیری که پسرش رو نبینه.
اما خب پیش میاد چون این رسما یک جنگه و ما نباید با حمله‌های دشمنمون غافلگیر بشیم!
خوشحالم که مادر سونگمین فرشته نجاتمون شد، می‌دونی که اگر مینهو بعد از حرفهای خانم سئو تنها می‌موند چه اتفاقات بدی ممکن بود رخ بده!

هیونجین همون حرفهایی رو شنید که فکرش رو می‌کرد.
خودش هم می‌دونست مواجه کردن افراد با زخم‌های روانشون دیگه تا این حد زیاده رویه!
اما بازهم باید مطمئن می‌شد و حالا دلش کمی آروم گرفت.
- آره از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم حق با شماست...
درباره‌ی پدر فلیکس چیشد؟ نیومدن؟

آقای هوانگ پرونده رو باز کرد و رضایت نامه رو نشون هیونجین داد.

+اومد ولی چه اومدنی؟ وکیلش رو فرستاد تا رضایت نامه رو امضاء کنه.
توی مدت تحصیل و درمانم تاحالا همچین والدین بی احساسی ندیده بودم! بدترین‌هاشون هم امید داشتن که فرزندشون بهتر بشه.
نمی‌تونم اسمش رو پدر بذارم! حتی حاضر نشد از وضعیت بچه‌ش خبری بگیره!

𝘚𝘪𝘭𝘦𝘯𝘵 𝘓𝘰𝘵𝘶𝘴Donde viven las historias. Descúbrelo ahora