10: " Beigining of a Complication"

208 26 40
                                        

چیزی که پاهای اون رو قدم به قدم جلوتر بردن اونم درحالی که یکم پیش از شر اون جون سالم به در برده بود؛ نمی‌شد اسمش رو کنجکاوی ساده گذاشت.
باید می‌فهمید چی باعث شده مینهو اونطوری با اون چشمهای ترسناک به در اتاقش خیره بشه.
وقتی بیشتر دقت کرد متوجه شد کارکنان خدماتی بیمارستان دارن وسایل اون رو از اتاق بیرون می‌برن.
داشت مرخص می‌شد؟
به سمت مینهو رفت و طوری که فقط خودش صدای خودشو می‌شنید پرسید: چه خبر شده؟ وسایلت رو کجا می‌برن؟

مینهو جهت نگاه ترسناکش رو روی سونگمین تغییر داد و جوابی ازش شنیده نشد.
سونگمین با قدمهای کوچیک کنارش رفت و دست‌هاش رو توی جیبش گذاشت.
مثل مینهو به دیوار تکیه داد و به دمپایی‌هاشون خیره شد.
-بالاخره داری از اینجا می‌ری؟

+حوصله‌تو ندارم گورت رو گم کن.

سونگمین از جاش تکون نخورد و حرفی هم نزد.

+نمیشنوی؟ نذار عصبانیتم رو سر تو خالی کنم!

سونگمین مثل همیشه از ارتباط چشمی اجتناب کرد و گفت: مگه این چیزها هم برات مهمه؟

+اگه می‌خوای تلافی کنی الان وقت خوبی نیست چون نمی‌تونم جلوی اینا دهنت رو سرویس کنم.

-تو هیچوقت به وضعیت من اهمیت ندادی چرا من باید ملاحظه کنم؟

مینهو دوتا دستش رو توی موهای خودش برد و بهمشون ریخت.
+ببین نیم وجبی من واقعا الان حوصله‌تو ندارم و ممکنه ببرمت یه گوشه و یه بلایی سرت بیارم که دیگه نخوای حتی ریختم رو ببینی!

سونگمین لب‌هاش رو آویزون کرد و گفت: همین الآنش هم دلم نمی‌خواد ریختت رو ببینم.

+خب پس خوشحال باش چون دارم می‌رم طبقه بالا.

-دیدی خودت تعریف کردی چیشده؟
خب حالا چرا؟ مگه می‌تونن بدون اجازه تو این کار رو بکنن؟!

+حالا که کردن و ظاهرا چیزی ازم برنمیاد.

سونگمین به سمت اتاقش برگشت قبلش گفت: چقدر خنده‌دار.

+چیش خنده داره؟ اینکه چیزی ازم برنمیاد؟*

-اونکه آره ولی به نظرم تو یکم به آدم بودن نزدیک شدی چرا باید ببرنت طبقه بالا؟ کارهاشون برعکسه.

سونگمین بعد از این حرفش بدون اینکه منتظر جواب مینهو بمونه وارد اتاقش شد و در رو بست.
درواقع می‌خواست با وانمود کردن به اینکه براش مهم نیست کار مینهو رو تلافی کنه.
ولی قلباََ شوکه شده بود و از همین الآن احساس تنهایی وجودش رو گرفت.

هرچی هم که باشه مینهو تنها کسی بود که سراغ سونگمین رو می‌گرفت، درسته فقط باهم کل کل می‌کردن ولی همون هم باعث می‌شد اکثر اوقات فراموش کنه داره توی چه دریای عمیقی دست و پا می‌زنه بدون اینکه شنا بلد باشه.

𝘚𝘪𝘭𝘦𝘯𝘵 𝘓𝘰𝘵𝘶𝘴Where stories live. Discover now