فلیکس داشت زیر نگاه اون ۴ نفر آب میشد و رسما هیچی توی دستهاش نداشت تا از خودش دفاعی داشته باشه.
درست مثل وقتی که توی دبستان پایینترین نمرهی کلاس رو بلند وسط کلاس صدا میزدن و چندین جفت چشم به فلیکس خیره میشدن.
اون نگاه تحقیرآمیز اونها باعث میشد فلیکس حتی اگه بخواد هم نتونه صحبتی کنه.
بعدا توی ذهنش حرفهایی که میتونست در جواب اون معلم بزنه رو مرور میکرد و خودش رو سرزنش میکرد که چرا اون لحظه ساکت موند!
اون آدم کم رو و خجالتیای نبود؛ دنیایی که والدینش برای اون ساخته بودن باعث شد هرکس با اون در ارتباطه این برداشت رو از شخصیتش داشته باشه.
حتی خیلی وقتها وسیلهای برای همکلاسیهاش میشد و گندهای خودشون رو گردنش میانداختن.
و اون همیشه توی این تله میافتاد.
همیشه باهاشون همکاری میکرد تا بتونه خودش رو داخل یه گروه دوستانه ببینه و یکم احساس ارزشمند بودن بکنه.
فکر میکرد اگر چیزی که میخوان رو بهشون بده اونها ترکش نمیکنن و باهاش ارتباط میگیرن.
و طبق چیزی که از بچگی توی ذهنش شکل گرفته بود هرموقع مقصر میشناختنش سکوت میکرد...
توی سن ۱۲-۱۳ سالگی زمانی که فقط یه بچهی بیگناه و مظلوم به حساب میاومد مجبور شد تمام شخصیت خودش رو از نو بسازه توی زمان کمی چندسال رشد کنه تا بتونه از پس زندگیای که هیچ جاش شبیه زندگی نبود بر بیاد.
درواقع اگر کسی که شرایط فلیکس رو نداشته از دور به این موضوعات نگاه کنه فکر میکنه چیز خاص و قابل توجهای نیست.
اما وقتی از کودکی و زمانی که نیاز به لمس کردن زیباییهای دنیا داره، مجبور به یک زندگی خشک و منظم بشه وقتی مدام حس شیطنت و میل به رشدش بیرون از خونه، میل به تجربههای جدید، بازی با بچههای مختلف و یا حتی زمین خوردن!
وقتی نتونه اینها رو تجربه کنه تازه متوجه میشه که مهمترین بخش زندگی هستن و همین چیزهاست که شادی و خوشحالی یک بچه رو توی آینده تضمین میکنه!
تمام چیزی که اون توی سنین رشد و بالغ شدنش فهمید این بود که باید بی نقص باشه!
صرف یک سال تمام نمرات اون رشد کرد. تبدیل به یه دانش آموز منظم و محبوب شد که سعی کرد به جای کمک به گندکاریهای همکلاسیهاش، با پیچوندن تکالیف از طرف معلم، تلاش برای ارفاق توی نمرات کلاس و از این دست کارها دل دوستهاش یا بهتره بگم آدمهای اطرافش رو به دست بیاره.
حالا فلیکس کسی نبود که بخواد با فرد باحال و محبوب کلاس دوست باشه.
اون خودش فرد محبوب کلاس بود!
همه چیز داشت برای فلیکس ۱۴ ساله خوب پیش میرفت تا اینکه بیش از حد کامل بودن اون کار دستش داد!
وقتی والدینش برای فهمیدن وضعیت درسیش به مدرسه میاومدن، مدیر مدرسه کلی نوشابه برای اونها باز میکرد و ذوق زده از مدرسه برمیگشتن.
فلیکس اما خوشحال از اینکه پدر و مادرش بالاخره به اون افتخار میکنن، تلاشش رو بیشتر و بیشتر کرد.
با هر کارنامهی ترمی که میگرفت یه هدیه از طرف پدرش دریافت میکرد.
وقتی مریض میشد مادرش خوشمزهترین سوپ زندگیش رو برای اون میپخت.
فلیکس هم غرق خوشبختی میشد و بالاخره میتونست کنار تغذیهی نیازهای بقیه یکمی هم با دنیای بیرون آشنا بشه.
توی شبکههای مجازی میگشت که از هیچ مد، اصطلاح، مطالب خندهدار و چیزهایی مثل این عقب نمونه تا مبادا توی جمع دوستهاش کم بیاره و مسخره بشه.
KAMU SEDANG MEMBACA
𝘚𝘪𝘭𝘦𝘯𝘵 𝘓𝘰𝘵𝘶𝘴
Fiksi PenggemarFanFiction Title: Silent Lotus Couple: Hyunlix - Chanlix - 2min - Chanin Genre: Psychology, Romance, Mystery, Angust, Love Triangle, Days: fridays بخشی از داستان: دکتر وو به حیاط سرسبز کلینیک خیره شد:"هرکدوم از چشمهایی که توی آینه دیده میشه یه ق...
