38: Take Me Back To The Night We Met

93 16 32
                                        

هیونجین سعی می‌کرد این مدت تنهایی رو با انجام کارهای مورد علاقه‌ش بگذرونه ولی انگار مدام دست و دلش می‌رفت به سمت اینکه روی پرونده فلیکس کار کنه.
ایده‌ی مامانش خیلی براش جالب بود و می‌خواست روش فکر کنه.

درحالی که یادداشت هاش رو می‌نوشت تلفن به صدا در اومد.

گوشی رو برداشت و از شنیدن صدایی که پشت خط بود شوکه شد!
فلیکس با لحن آرومی سلام کرد.
- هیون؟ اونجایی؟

هیونجین کمی هول شد و صبر کرد.
بعد از اینکه فلیکس دوباره پرسید جواب داد: حالت چطوره؟

فلیکس سریع جواب داد: خوبم! خیلی بهترم. اما خب به حرفم گوش بده قبل از اینکه چیزای دیگه بگی.

-ببین این پسر وکیله که ازش خوشم نمیاد هستش؟ اون از سونگمین یه آتو پیدا کرده و داره با چانگبین همکاری میکنه‌. ما اینجا کاری از دستمون برنمیاد ولی جدایی سونگمین و مینهو رو خواسته!

هیونجین ابروهاش بالا پرید و گفت: اما اون به نظر می‌رسید که انگار آدم قابل اعتمادیه!

فلیکس سریع جواب داد: خب نیستش! ببین میدونم با چان دعوای بدی کردید و الان چشم دیدن هم رو ندارید ولی مسئله سونگمینه و حتی بقیه‌مون! ممکنه منتقلمون کنن و معلوم نیست چه بلایی سرمون بیاد!
الان که نگاه همه روی ماست هیچکدوم نمیتونیم بیرون بیایم و کاری بکنیم ولی تو بیرونی شاید تو یه جوری بتونی کمکمون کنی؟!

هیونجین ‌که همزمان داشت فکر می‌کرد چی بگه پرسید: خب فکر می‌کنی چه کاری ممکنه از دستم بربیاد؟

فلیکس گفت: خب ببین پس این شماره تلفن و اطلاعات رو برای چی جمع کردیم؟ حالا که تو بیرونی برو دنبالشون و ازشون بخواه که بیان و شهادت بدن.
نمیدونم مثلا دوست وکیلی چیزی نداری؟

هیونجین که به کل این قضیه رو فراموش کرده بود، لیست رو پشت تلفن از فلیکس گرفت.

فلیکس بعد خوندن اسمها یکمی سکوت کرد.
هیونجین پرسید: رفتی؟

فلیکس جواب داد: نه هستم؛ اینجام. بچه ها توی حیاط دارن باهم صحبت می‌کنن منتظر منن. دیگه باید برم.

+ باشه پس مراقب خودت باش.

فلیکس سرسنگین جواب داد: ممنون.

+ چیزی شده؟

فلیکی سکوت کرد.
یکم بعد جواب داد: دیگه نمیای اینجا؟

هیونجین از پشت تلفن لبخند گشادی زد و گفت: برای کار چرا میام.

فلیکس متعجب پرسید: کار؟

هیونجین جواب داد: سرفرصت برات تعریف می‌کنم باشه؟!

فلیکس مردد تایید کرد و خداحافظی کرد‌.

تلفن رو که گذاشت سلانه سلانه به سمت حیاط رفت و توی راه مدام فکر می‌کرد که حالا چی میخواد بشه.

𝘚𝘪𝘭𝘦𝘯𝘵 𝘓𝘰𝘵𝘶𝘴Onde histórias criam vida. Descubra agora