🔴PART '27'🔵

376 75 18
                                    

تهیونگ نمی خواست عمل کنه ولی چاره ای جز این هم نداشت پس باید پسر رو در اولین فرصت راضی می کرد...

با دیدن چشمای اشکی پسر از فکر بیرون اومد و سرشو در آغوش گرفت و متوجه خیس شدن پیرهن نازکش شد...

تهیونگ با باز کردن چشماش و یادآوری این که بالاخره پدرشو دیده اشک توی چشم هاش جمع شد...

چطور می تونست انقدر راحت در برابرش وایسه...

اون مرد باعث شده بود زندگی مادرش تباه بشه...

اگه بود...

مطمئن بود اگه پدرش توی زندگیش یه نقشی داشت هیچ وقت کسی جرئت نمی کرد توی مدرسه بهش تجاوز کنه...

دیگه تو راه فرار تصادف نمی کرد که مادرش با شنیدن خبر تصادف و بقیه حقایق سکته کنه...

اون تمام زندگیشو هم اگه می داد هیچی نمی تونست سال هایی که تهیونگ تنهایی رو تحمل کرده بود رو جبران کنه...

سال هایی که یه پسر 17 ساله بود که تنها با کار کردن و گرسنگی و بی پناهی زندگی شو گذرونده بود...

اون نمی تونست هیچ کدوم از اون شبای تنهایی شو جبران کنه...

تو همین فکرا بود که سرش تو آغوشی فرو رفت که براش آشنا بود...

می دونست جونگ کوکه که داره سرشو اینجوری به خودش فشار می ده...

نمی تونست توی این آغوش باشه و از چشم هاش توقع استقامت واسه نباریدن داشته باشه...

چنگی به پیرهن پسر زد و هق هق خفه ای کرد...

جونگ کوک پسر رو از خودش جدا کرد و کمک کرد بشینه...

اما تهیونگ با نشستنش فوری خودشو تو آغوشش انداخت و محکم دستاشو دورش حلقه کرد که دیگه نتونه از خودش جداش کنه...

جونگ کوک لبخند تلخی از کار پسر زد و اونو محکم تو بغل گرفت...

تهیونگ بین هق هقاش با صدایی که بخاطر این که صورتش رو به سینه کوک چسبونده بود کمی نامفهوم شده بود با حالت التماس مانندی گفت...

_"بهش بگو بره..."

شبیه بچه هایی شده بود که نمی خوان با یه نفر بازی کنن یا کسی اذیت شون کرده و باهاش قهرن...

اما کوک می دونست اون پسر نیاز به تنهایی داره...

تهیونگ باید تنها می شد تا بتونه تو آغوشش راحت گریه کنه...

This is my justice(KV)_1✔Where stories live. Discover now