_"یونگ هیچ می فهمی چی می گی؟؟؟تو عاشق اون بچه ای و کوک ازمون متنفره... نمی ذارم بدیش بره... مگه اون شرطت واسه ادامه زندگی مشترکمون نبود؟مگه نگفتی اگه قبول نکنم طلاق می گیریم... چی شد؟هان؟الان می خوای دختر نازنینتو بدی بره؟"
+"جیمین... کوک باهاش بد رفتاری نمی کنه... اون دوسش داره..."
_"منو نخندون... تو که بهتر از هر کسی می دونی که کوک کل زندگیش از بچه ها متنفر بوده... چه برسه به می هی که جز اون تهیونگ که معلوم نیست چجوری تحملش می کنه هیچ کس دیگه ای نمی تونه تحملش کنه..."
+"می هی گفت اذیتش نمی کنه... چون تهیونگ رو دوست داره... جیمین... لطفا... باشه؟مگه بخاطر من نبود که تحملش می کردی؟مگه بخاطر من قبول نکردی؟الانم بخاطر من... بخاطر خودت... بخاطر اون بچه... قبول کن... اون نمی تونه ازشون دور بشه..."
_"به یک شرط..."
+"چی؟"
_"یه هفته ازت وقت می خوام...بعدش جوابمو می گم..."
+"می خوای چکار کنی؟"
_"واست مدرک میارم که اونام اذیتش می کنن... باشه؟"
یونگی چاره ای جز قبول نداشت...
هر چند می دونست امکان اینکه اونا بچه رو اذیت کنن خیلی کمه...
تقریبا غیر ممکنه...
چون تهیونگ اونجا بود...
پس قبول کرد...
انگار جیمین فقط می خواست اذیتشون کنه...
هر کسی که کوک می خواد رو نابود می کنه اگه اون شخص خودش نباشه...
اما...آیا واقعا اینطوری بود که به نظر میومد؟
-_-_-_-_-_-_-_-
×"ولی اوپا... همشون خیلی خوشگلن... از همه رنگیش دوست دارم..."
+"می هیا... الان دقیقا 45 دقیقه ست که داریم تمام پاساژ رو می گردیم... تو رو خدا یه رنگ انتخاب کن بریم..."
×"کوکی اوپا...نمی شه از هر رنگی یکی داشته باشم؟"
تهیونگ پشت سرشون راه میومد و شیرینی هایی که واسش خریده بودن رو آروم می خورد و به بحث بچگانه شون نگاه می کرد...
امروز دکترش باهاش تماس گرفته بود و گفته بود می تونه رژیم مزخرف غذاییش رو کنار بذاره و مثل یه آدم عادی غذا بخوره...

YOU ARE READING
This is my justice(KV)_1✔
Adventure[پایان یافته] [در انتظار فصل دوم] _"هنوز دوسش داری؟؟؟" +"ته...البته که...نه...من..." _"اگه دوسش داری فقط بهم بگو...با دونستنش قرار نیست ترکت کنم..." +"پس...چکار میکنی؟؟؟" _"میفهمم بودنم یه تاریخ انقضا داره..." +"فقط با مرگت میتونی بری ته...فقط با مر...