تهیونگ با تعجب برگشت سمت پسری که قشنگ داشت بهش میگفت واسه بابا بودن به درد نمیخوره...
%"به نظر منم باید نقش مامان رو بازی کنه...برای آدم بودن زیادی خوشگله وای به حال پسر بودن..."
_"اما من یه پسرمو باباش میشم...فکر نمیکنم راپونزل به مامان نیاز داشته باشه..."
×" تهیونگ اوپا میشه به جای بابا یونگی و کوکی اوپا هم...نه کوکی اوپا...تو خیلی مهربون تر از بابا جیمینمی...تو خودت باش...تو بابام نشو...باشه؟"
_"عالیه...کوکی اوپا مامانت میشه...چطوره راپونزل؟"
×"هرچی تهیونگ اوپا بگه...کوکی اوپا هم مامانم میشه..."
تهیونگ برگشت واکنش جونگ کوک رو ببینه و کوک با یه قیافه مثل اینکه
"حالا من یه چی گفتم چرا تلافی میکنی"
نگاش میکرد...
قیافه ش مظلوم بود و از نظر تهیونگ فوق العاده خنده دار...
و چند لحظه بعد صدای خنده هاش به گوش میرسید...
_"کوک...خیلی خنده دار...شدی...لعنتی..."
جونگ کوک اخمی کرد و سرشو نزدیک گوش تهیونگ برد...
+"یه بار دیگه بلند بخندی خودم جلو همه میکنمت..."
لیسی به پوست زیر گوش تهیونگ زد که لرزی کرد و خندشو خورد...
نفس عمیقی کشید و به گارسونی که غذا رو روی میز میچید خیره شد...
مگه بلند خندیدن چه ایرادی داشت؟
شروع به خوردن کرد...
بعد از اینکه غذاشون تموم شد اون دو نفرم از جا بلند شدن و جونگ کوک با جمله
"بفرمایید مهمون من"
زنگ رو زد تا گارسون صورت حساب رو بیاره...
بعد از غذا رفتن خونه تهیونگ...
دیگه دلیلی واسه خونه نرفتن نداشت...
جیمین میدونست اون سئوله پس پدرشم میدونست...
تهیونگ وسایلش رو جمع میکرد و می هی تماشاش میکرد و کوک منتظر بود تا پدرش زنگ بزنه...
بعد از دوساعت تهیونگ بالاخره بعد از اینکه برای هزارمین بار همه جا رو چک کرد که چیزی جا نذاشته رضایت داد که برن...
با زنگ خوردن تلفن تهیونگ وایساد و با دیدن مخاطب که 'آقای مین' بود جواب داد...
_"آقای مین؟"
جونگ کوک و می هی وایسادن و به تهیونگ نگاه کردن...
="تهیونگا...میشه می هی رو بیاری کافه جلوی شرکت...نیم ساعت...نمیتونم تا مدت زیادی دوباره ببینمش...لطفا..."

YOU ARE READING
This is my justice(KV)_1✔
Adventure[پایان یافته] [در انتظار فصل دوم] _"هنوز دوسش داری؟؟؟" +"ته...البته که...نه...من..." _"اگه دوسش داری فقط بهم بگو...با دونستنش قرار نیست ترکت کنم..." +"پس...چکار میکنی؟؟؟" _"میفهمم بودنم یه تاریخ انقضا داره..." +"فقط با مرگت میتونی بری ته...فقط با مر...